ونوسك
نگاهم کن که نگاه تو همه ی سخنهاست . کلمات را بگذاریم برای کسانی که نمی بینند. 

از دوستی ها بگو که سخت به اون محتاجیم .و سهل به اون مینگریم .

بگو چرا این سبز مصفا ، این آبی بلند آسمونا . این کهربای زرد دلربا ، این عمیق قرمز و آتشین ، ارغوانی روح افزای بهار و صورتی نوازشگر یاسها ، کمرنگ شده ؟ چرا؟

چرا دوستان یادها را از یاد بردند؟ چرا با یک خط نارفیق میشن و یکدیگرو خط میزننن؟چرا همدیگه رو میپیچونیم ؟ لج میکینیم و هزار تا بهانه میاریم تا ورق هزار برگ دوستیهای قدیمو پاره پاره کنیم ؟چرا یادگاریهای ساده کودکانه رو دست کم میگیریم؟

چرا فاصله گرفتیم از صفای خواهش ، شوق نرمش و لطف بخشایش؟چرا حکم صادر میکنیم از روی هر جریمه صد بار ؟ چرا نمره میدیم به دیروز و امروز و فردا ؟

دوستی تو دبستان یه سیب سرخ بود و دو نصفه . یکی تو ، یکی من . یک لقمه سبز نون و پنیر و سبزی ، اول تو بعد من

تو راهنمایی یک گل سرخ معطر بود وسط دفتر انشا. یک دفتر خاطرات با صدها جمله محبت آمیز . دوستی یار کشی تو بازیهای گروهی . تو انتخاب همبازی دلبستگی بچه ها به هم لو میرفت.گاهی یارت ناچار میشد تو گروه مقابلت بازی کنه . یادته ؟عمدا به یارت پاس میدادی تا اون برنده شه. هر چی سر گروهت داد میزد حواست کجاست . پاس بده به خودی. اما خودت خوب میدونستی که حواست همونجاست که باید باشه . رفاقت معنی برد و باختو بی معنی میکرد . رفاقت یعنی بازی با کسی که دوسش داری . یعنی ته دست و دلبازی

دوستی تو دبیرستان هم عالمی داشت واسه خودش. دل تو دلت نبود که با دوستت تو یه کلاس بیفتی .دوستی تو دوران نوجوانی سالهای پرشور دبیرستان یعنی رازهای کوچک بین رفقا . فضولی تو کار همکلاسیها . کی عاشقه کی فارغ. چرا مملي هر روز پای تخته یه قلب میکشه که تیر وسطش خورده ؟ چرا حسن  حواسش پرته یادش میره کتاباشو بیاره ؟ چرا مهدي همش تو خودشه و آه میکشه و هیچی نمیگه ..........رفتن خونه دوستان. جشن تولد گرفتن . تيغ كشيدن صورت یواشکی و قصه معشوقه هاي جورواجور و ..............

بعضی دوستیها تا دانشگاه ادامه داشت . اما تو دانشگاه شکلش عوض شد . سرد شد .فاصله بچه ها با نیمکت دوستی های خالص کودکی و نوجوانی اندازه همه نیمکت خالیهای حیاط دانشگاه بود .انگار بچه ها فراموش کرده بودن هم میشه درس خوند هم میشه درس عشق و همدلی داد. یادشون رفته بود هم میشه حواست به درست باشه هم به دل دردمند دوستت . نمیدونستن هم میشه کتابو تو دستت بگیری هم دستای دوستی رو که دست نیاز به طرفت دراز کرده .انگار همه اون دوستای سابق یکباره پیر شدند.همه از نمره و ترم بعد حرف میزدن . بعضیها رفتن شهرستان . بعضیها ازدواج کردند...........................

بعد از فارغ التحصیلی از هم فاصله گرفتیم .حالا نگاه کن . کی میتونه دوباره با مملي شوخی کنه ؟ آقاي وکیل پایه یک دادگستری  دیگه شوخی بردار نیست .حسن ارشد شده . دماغشو بالا میگیره را میره. مهدي رییس اداره شونه . فقط طول و عرض میزشو میبینه .دیگه تو خواب ببینیم بتونیم سر به سرشون بذاریم .خلاصه هر کی به جایی رسیده خودشو میگیره  .چنان درگیر مقامشون شدن که اگه جایی آدمو ببینن تمام توانشونو به کار میگیرن تا اول بهت سلام نکنن.تا یادت نره نمیشه مث سابق با اسم کوچیک صداشون کنی.....

ای کاش فقط همین بود . ناراحتیم از اینه که تو نگاه دوستای سابقم شادی نیست . درماندگی و خستگی رو میبینم .تو نگاهشون روح یک زندانی که اسیر طمع شده و از وسوسه های زیاده خواهی به تنگ اومده میبینم .با رفتارشون بهم فرمان " ایست " میدن و میگن نزدیکم نیا

واقعا رمز ورود به دنیای تازه به دوران رسیده ها چیه ؟

آیا ظاهر پرستی آفت پیوندهای عاطفی شده ؟

آیا " دوست من " مملي تو امروز دوستت رو از روی مارک عینک و مدل ماشین و محل زندگیش تیک نمیزنی ؟

"حسن "آیا عطر وفاداری گرون تره یا عطری که اون امسال از پاریس برات خریده ؟

"مهدي" آیا اوقات همراهی با یک دوست دانا ارزشمند تره یا ساعتی که به مچت بستی؟

آیا محبت و دوستی خریدنیه ؟نرخش رو بفرمایید شاید بتونم اونو به بهای دل شکستم بخرم . گر چه جنس دلم کریستال اصل بود مراقب بودی نشکنه

 

 

[ 93/06/01 ] [ 23:24 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]

سي سال پيش

چند ساعت شايد پس و پيش

آن زمان را كه اصلا يادم نيست

كودكي ام پا به دنيا گذاشت .

من كه اصلا يادم نيست

ولي از كساني كه ديده اند ، شنيده ام

كه زمستان بود و نزديك بهار

و درختان عريان بودند ولي كوه ها نه.

هواي كوچه هاي شهرمان بوي نان تنوري مي داد

بوي پنير تازه  و گردو

بوي قصه هايي  كه بي بي مي گفت

بوي جانماز آقا كه عطر كربلا بهش مي پاشيد.

شهر بوي بهمن مي داد....

خانه ي  بي بي ...

آه ...

خانه اي كه بوته هاي گلش با چنار ها همسايه بودند

گنجشك ها لاي ديوارهاي خشتيش لانه داشتند

ديوارهايي كه بوي نم خاك را مي پرستيدند.

خانه اي كه به اندازه يك دشت بزرگ ، زندگي در خود داشت

و رزي پر سايه

سايه اي را كه به زمين مي بخشيد

و ديواري بلند كه از آن مي شد آسمان را بوسيد ....

سي سال پيش

چند ساعت شايد پس و پيش

آن زمان را كه اصلا يادم نيست

كودكي ام پا به دنيا گذاشت .

من كه اصلا يادم نيست

ولي از كساني كه ديده اند ، شنيده ام....

اما

امروز از همان كوچه كه در سايه ي آن كودكي ام را بردنند

نه خانه اي مانده ، نه گلي ، نه رزي ، نه سايه اي

نه هوايي كه در آن بوي خوش نان و پنيري باشد

و نه گنجشك ...

آه ...آه ...

پدر هم ديگر جاليش خشكيده

مادرم هم ديگر نان جانش سوخته

و نه ديگر بي بي ست كه دوباره قصه بگويد

و نه ديگر آقا كه به جانمازش عطر كربلا پاشد.

جانمازش حتي گوشه طاقچه ايوان نيس.

و من آنقدر يادم نيست

سي سال پيش

چند ساعت شايد پس و پيش

كودكي ام پا به دنيا گذاشت.....

 

[ 92/11/17 ] [ 14:54 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]
گوشه اتقاقم مي نشينم

به پنجره خيره مي شوم

و غرق در فكر 

و كودكي ام را به ياد مي آورم

زماني را كه تنها طفلي خردسال بودم .

در ابتداي بهار زندگي

و زماني را كه تنها در حياط آن خانه كوچك مي نشستم

تكه اي مقوا و تكه اي زغال....

و با شروع نقاشي تازه

در تجسمي زيبا از آينده 

كه اكنون در آنم

با هر خط و رنگي 

 كه به چشم ديگران سياه بود 

و از نظر من هزار رنگ

لحظه ي هنرمندانه اي از آينده را متبلور مي كردم

لحظه اي را كه خواهم بوييد ....

لحظه اي را كه خواهم بوسيد ....

لحظه اي را كه در آغوش خواهم گرفت ....

لحظه اي را كه عشق خواهم ورزيد ....

لحظه اي را كه ..... 

خود را در طرحي جانانه

هنرمندي قابل

و هنرپروري بي نظير مي يافتم.

به ياد مي آورم

كودكي زيبا داشتم با نقاشي هايم 

و دلي داشتم كه با نقاشي هايم فرش شده بود

بزرگتر كه شدم و مدرسه مي رفتم 

تنها که می شدم ، کاغذی سپید برمی داشتم و با مداد و مدادرنگی های رنگارنگ؛

خلوت دلچسب خود را پر می کردم از 

صحنه ی هنرمندانه ای از دل دادن و محبت کردن و عشق ورزیدن ....

ولي افسوس

هنرمندی می خواستم باشم 

که اکنون نیستم

طبع هنری ام در کودکی جامانده است

در آن اتاقِ کوچکِ دلم ....

آري

امروز بزرگ شده ام

عشق می ورزم ، نه به سبک خود

دوست می دارم ، نه به سبک خود

عاشق می شوم ، نه به سبک خود

هنر بزرگ خود را در عشق از دست داده ام

و تنها مقلدی بی دست و پا شده ام از سبک و صیاغ دیگران در این باب

این نبود آن آینده ای که امیدوارانه در نقش

 گلی یک رنگ 

روی کاغذ دلم کشیدم

اين نبود .....

[ 92/10/15 ] [ 15:10 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]

گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن! آینـــه این قدر تماشایـــــی نیست


حاصل خیــــره در آیینـــه شدنهـا آیا

دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست؟!


بــی‌سبب تا لب دریا مکشان قایـــق را

قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست


آه  در  آینـــه  تنهـــا  کدرت  خواهد  کـــرد

آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست


آن که یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتــی بـــه لب پنجـــره مــی‌آیــــی نیست


خواستم با غم عشقش بنویسـم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست


فاضل نظری

[ 92/10/08 ] [ 22:50 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی


 شاید از آن پس بود که احساس می کردم

در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی


شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی


از کودکی دیوانه بودم ، مادرم می گفت :

از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی


نام تو را می کَند روی میزها هر وقت

در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

 

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

 

اکنون ز تو با نا امیدی چشم می پوشم

اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی


آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد

من مایه رنج تو هستم ، راست می گویی

شعر : فاضل نظري

[ 92/10/07 ] [ 1:2 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]
سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟

افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟


من شور و شر موج و تو سرسختی ِ ساحل

روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی ؟

 
هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد ِ خود بودم و دیدم تو چه کردی

 
مغرور ، ولی دست به دامان ِ رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی ؟


«تنهایی و رسوایی » ، « بی مهری و آزار »

ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی !

+++++++++++++++++++++++++

ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون «باد»

به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد

 
کوچ تا چند ؟! مگر می شود از خویش گریخت

«بال» تنها غم ِ غربت به پرستوها داد

 
انکه مردم نشناسند تورا غربت نیست

غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

 
عاشقی چیست ؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟!

نه من از قهر تو غمگین ، نه تو از مهرم شاد

 
چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای

اشک ان روز که آیینه شد از چشم افتاد

 
از : فاضل نظری
[ 92/10/05 ] [ 21:14 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]
درباره وبلاگ

بیایید به قول مسیح:" به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستیم یک شمع روشن کنیم."

خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست ،
صبر در نومیدی ،
رفتن بی همراه ،
جهاد بی سلاح ،
کار بی پاداش ،
فداکاری در سکوت ،
دین بی دنیا ،
مذهب بی عوام ،
عظمت بی نام ،
خدمت بی نان ،
ایمان بی ریا ،
خوبی بی نُمود ،
گستاخی بی خامی ،
مناعت بی غرور،
عشق بی هوس ،
تنهایی در انبوه جمعیّت
ودوست داشتن بی آنکه دوستم بدارند روزی کن !
دکتر شریعتی

امکانات وب
+++++ ++++++

كد جلوگيري از راست كليك موس

=======