همه آنهايي كه آمدند

رفتند.

حالا دوباره مثل گذشته

من ماندم و تو ....

من ماندم و

 ۩۞۩  و ن و س ك ۩۞۩ 



تاريخ : ۹۴/۰۶/۰۹ | 23:43 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |

سي سال پيش

چند ساعت شايد پس و پيش

آن زمان را كه اصلا يادم نيست

كودكي ام پا به دنيا گذاشت .

من كه اصلا يادم نيست

ولي از كساني كه ديده اند ، شنيده ام

كه زمستان بود و نزديك بهار

و درختان عريان بودند ولي كوه ها نه.

هواي كوچه هاي شهرمان بوي نان تنوري مي داد

بوي پنير تازه  و گردو

بوي قصه هايي  كه بي بي مي گفت

بوي جانماز آقا كه عطر كربلا بهش مي پاشيد.

شهر بوي بهمن مي داد....

خانه ي  بي بي ...

آه ...

خانه اي كه بوته هاي گلش با چنار ها همسايه بودند

گنجشك ها لاي ديوارهاي خشتيش لانه داشتند

ديوارهايي كه بوي نم خاك را مي پرستيدند.

خانه اي كه به اندازه يك دشت بزرگ ، زندگي در خود داشت

و رزي پر سايه

سايه اي را كه به زمين مي بخشيد

و ديواري بلند كه از آن مي شد آسمان را بوسيد ....

سي سال پيش

چند ساعت شايد پس و پيش

آن زمان را كه اصلا يادم نيست

كودكي ام پا به دنيا گذاشت .

من كه اصلا يادم نيست

ولي از كساني كه ديده اند ، شنيده ام....

اما

امروز از همان كوچه كه در سايه ي آن كودكي ام را بردنند

نه خانه اي مانده ، نه گلي ، نه رزي ، نه سايه اي

نه هوايي كه در آن بوي خوش نان و پنيري باشد

و نه گنجشك ...

آه ...آه ...

پدر هم ديگر جاليش خشكيده

مادرم هم ديگر نان جانش سوخته

و نه ديگر بي بي ست كه دوباره قصه بگويد

و نه ديگر آقا كه به جانمازش عطر كربلا پاشد.

جانمازش حتي گوشه طاقچه ايوان نيس.

و من آنقدر يادم نيست

سي سال پيش

چند ساعت شايد پس و پيش

كودكي ام پا به دنيا گذاشت.....

 



تاريخ : ۹۲/۱۱/۱۷ | 14:54 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |
گوشه اتقاقم مي نشينم

به پنجره خيره مي شوم

و غرق در فكر 

و كودكي ام را به ياد مي آورم

زماني را كه تنها طفلي خردسال بودم .

در ابتداي بهار زندگي

و زماني را كه تنها در حياط آن خانه كوچك مي نشستم

تكه اي مقوا و تكه اي زغال....

و با شروع نقاشي تازه

در تجسمي زيبا از آينده 

كه اكنون در آنم

با هر خط و رنگي 

 كه به چشم ديگران سياه بود 

و از نظر من هزار رنگ

لحظه ي هنرمندانه اي از آينده را متبلور مي كردم

لحظه اي را كه خواهم بوييد ....

لحظه اي را كه خواهم بوسيد ....

لحظه اي را كه در آغوش خواهم گرفت ....

لحظه اي را كه عشق خواهم ورزيد ....

لحظه اي را كه ..... 

خود را در طرحي جانانه

هنرمندي قابل

و هنرپروري بي نظير مي يافتم.

به ياد مي آورم

كودكي زيبا داشتم با نقاشي هايم 

و دلي داشتم كه با نقاشي هايم فرش شده بود

بزرگتر كه شدم و مدرسه مي رفتم 

تنها که می شدم ، کاغذی سپید برمی داشتم و با مداد و مدادرنگی های رنگارنگ؛

خلوت دلچسب خود را پر می کردم از 

صحنه ی هنرمندانه ای از دل دادن و محبت کردن و عشق ورزیدن ....

ولي افسوس

هنرمندی می خواستم باشم 

که اکنون نیستم

طبع هنری ام در کودکی جامانده است

در آن اتاقِ کوچکِ دلم ....

آري

امروز بزرگ شده ام

عشق می ورزم ، نه به سبک خود

دوست می دارم ، نه به سبک خود

عاشق می شوم ، نه به سبک خود

هنر بزرگ خود را در عشق از دست داده ام

و تنها مقلدی بی دست و پا شده ام از سبک و صیاغ دیگران در این باب

این نبود آن آینده ای که امیدوارانه در نقش

 گلی یک رنگ 

روی کاغذ دلم کشیدم

اين نبود .....



تاريخ : ۹۲/۱۰/۱۵ | 15:10 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |

ونوسکم

همیشه و همه جا

به این فکر می کردم

که دانه های تسبیح

پیوسته ترین برادران زمینند

که در چرخش مداومشان

همواره به هم می رسند

در تلاقی بی نظیرشان

تکیه گاه یکدیگرند و

بر کتفهای هم بوسه می زنند

اما

چقدر فاصله است

چقدر فاصله است بین دو دانه

که هرگاه

نقطه ای از این فاصله صفر پاره شود

پیوسته ترین دانه های زمین

به گسسته ترین دانه های زمان تبدیل می شوند

آه!چقدر فاصله است.........

 


موضوعات مرتبط: دل نانوشته ها ، دل نوشته هایی برای ونوسک ، دل نوشته های دهاتی

تاريخ : ۹۲/۰۹/۱۰ | 20:0 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |

جاده بيداره !

 به راه هاي نرفته ، به رهگذران تعريف نشده ، به آمد و شد روز هاي كوتاه و بلند ، به ستارگان نيمه شب و به ماه تنها وقتي كه در سياهي شب ميغلته ، فكر ميكنه !!

جاده به فكر باده ، وقتي كه بي اجازش عبور ميكنه و هر وقت كه بخواد غيب ميشه ! جاده به راه فكر ميكنه و نميدونه اين كلمه كه اسمش "مقصده" يعني چي؟!

نميدونه پايان چه معني ميده ! نميدونه مسافر قراره به كجا برسه ؟! تا كي سفر كنه ؟! كوله بارشو كجا بذاره ؟!

 جاده فقط ميدونه كه همه چيز با اولين گام شروع ميشه

جاده از اول جاده نبود . يه كوه بود يا يه صخره ي بزرگ يا يه تپه ي شني يا يه رود خونه به دنبال دريا و شايد مزرعه ي كوچكي و يا جنگل بزرگي و يا دره اي عميق .

 جاده يه مانع داشت كه نمي شد ازش عبور كنه. اما يكي اومد و با برداشتن اولين سنگريزه ها شروع كرد. از دل صخره ها گذشت تا به اون سمتي كه خواستش رسيد.

بعد از اون رهروهاي ديگه اونقدر اومدند و رفتند تا خاكِ سخت ، نرم شد

سنگ هاي درشت از مسير برداشته شدند و راههاي خاكي آسفالت شدند ، طوري كه مسافر ها مي تونستن با سرعت مسير جاده رو طي كنند و به هر جا كه مي خواستند برسند

من و تو ، بچه محل ، از جاده ها عبور مي كنيم براي رسيدن به مقصدي يا شهري يا سرزميني . اما خود جاده قراره به كجا برسه ؟! جاده براي مسافر يه راهنماست ، محل عبوره ، جاده براي رهرو يعني خواست ، قصد ، اراده

جاده تصوير خواستنه ، شكل رسيدنه ، عينه ديدنه !

وقتي به جاده نگاه ميكني به ياد حركت ميفتي . دلت ميخواد بدون درنگ پيش بري ، وقتي حركت مي كني انگار يه مرور كامل مي شي

هر شكل ناقصي در مسير حركت رشد ميكنه . هر مفهوم گنگي با پيشرفتن به جلو تفهيم ميشه. هر موجودي با ادامه دادن به نهايت خودش ميرسه

جاده براي مسافر وسوسه ي عبوره ! عبور از هر مانعي كه دلت ميخواست پشتش چادر بزني ! جاده نشوني آدماي بي قراره كه مي خوان هر روز بيشتر بدونن . هي برند جلو تا تازه ها رو بچينند . كهنه ها رو پشت سر بذارن

جاده براي مسافري كه توي راهه يعني تغيير دادن ، ديدن ،عمل كردن

وقتي از جاده بترسي اولين نشونه به شكل ترديد و ترس به سراغت مياد. بهت مي گه ولش كن بذار همينجايي كه هستیم بنشينيم ، يه سقفي بزنيم بريم زيرش

ترس نميذاره ما تغيير كنيم.به شكله قبلي مي چسبيم . مبادا مجبور شيم همه دانشي رو كه تا به امروز كسب كرديم يهو رها كنيم

یادته همیشه به من چی می گفتی:

" تو يه مسافري در حال حركت به سمته ناشناخته ! اگر ندوني كه چه كسي هستي؟ عمره تو در غفلت ميگذره "

بگذریم .... بگذریم .... بگذریم .....

جاده...بيداره !!

مسافر به جاده نگاه مي كنه و اين بار جاده هم به مسافر نگاه ميكنه. نه آغازي هست و نه پاياني !همه چيز در صبح مه آلود پاييزي گم شده به نظر ميرسه .

من...هنوز از تو خالي نشدم .انگار هنوز در من ادامه داري به دنبال قدم هاي تو ميگردم

 

جاده ...خيس از باران ديروز، جاي گام هاي تو رو شسته . نمي دانم چگونه تو رو پيدا كنم. وقتي كه هيچ نشاني از تو ندارم حركت مي كنم. بدون نشاني پيش مي روم بي هيچ ترديدي . در اين راه نا شناخته در جاده اي كه نميدونم تا كجا پيش مي بَردم...

احساس ميكنم اگر روزي ...در جايي ... حتي در تاريكي محض ، در فضايي مه آلود و گنگ هم ببينمت ، فقط با نگاه دقيق به عمق چشمهايت ! يقين كن  ،فقط با يك نگاه ...تو را مي شناسم !

هرگز شك نكن .

جاده...هنوز بيداره و به تو نگاه ميكنه.               

  منتظرم باش

و ن و س ک

 

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته هایی برای ونوسک

تاريخ : ۹۲/۰۴/۱۴ | 16:46 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |

سخن اول (دیگر از خیر ضمیر دوم شخص مفرد, گذشتم

من تمام سعی خودم را کردم تا به مخاطب این صفحه بگویم که دوستش دارم ولی ....

سخن دوم

این روزها که نشسته ام در چارچوب سکوت و خیره مانده ام به سمت انتقاد...

 این روزها که بی پروایی دارد امانم را می برد از درون...

 این روزها که من بدم آمده از ارتباط برقرار کردن با تمام موجودات دنیا...

 این روزها که روانداز بهانه, روی حرف هایم کشیده ام...

 دیگر هیچ وقت با هیچ مخاطبی کاری ندارم! هیچ وقت !

سخن سوم ( من فقط دارم از ضمیر سوم شخص مفرد استفاده می کنم )

من نمی توانم روزگار را برای خودم این طور تعریف کنم:

 نسیمی می آید از لحظه های دور، من خودم را فراموش می کنم،

 دلبسته می شوم، او می فهمد، مهربانی می کند، مهربانی می کند،

 و در یک سخن حساس که دلبستگی جاخوش می کند در تاروپود لحظه های من...

 او می رود و فرار می کند از حقیقت، از خاطره، از دلتنگی و...

 درخت پشت پنجره آشنا پیش می رود تا مرز پیرشدن نابهنگام!

 من از این تعریف روزگار که لهجه غروب دارد و طعم باران، بدم می آید. 

من از دست این اکنون پر از بی تابی، از این ترک کردن های غیر منطقی، خرد شده ام و خسته

سخن چهارم

پرم از واژه های پریشان احساس، اشباع شده ام از اندیشه های سبز توفان زده.

مثل همیشه شعر دارد از سر و کول ذهنم بالا می رود :

بس است چله نشستن، گذشت فصل صبوری ......

این بغض ناخوش احوال حتما دلیل دارد...

دیوارها تو را فریاد می زنند و من – سراسیمه – خاطراتت را از پنجره بیرون می ریزم .....!

یک لحظه تو را دیدم و نگاهم - سال ها – زندانی جزیره پنجره ها شد ....!

این شعرهای سر به هوا، دست از سر من برنمی دارند، هرگز.

 می دانم که از امروز تا همیشه شاعرتر می شوم.

 می دانم که دیگر باران می شود همسایه دیوار به دیوار بالشم.

 می دانم که سکوت می شود موسیقی ممتد روزها و لحظه هایم

 ( بهتر است این "می شود"ها را "شده" کنم! ) 

اما اشکالی ندارد. البته اشکال دارد

 ولی کاری از دست من و درخت پشت پنجره آشنا و این سخنهای خیس، برنمی آید.

 من دیگر هرگز خودم را هزاربار با این واژها زخمی نمی کنم تا ....

سخن پنجم

من دارم به سوی خودم می روم.  به سمت اراده.

 دیگر بی خیال دلتنگی، که به کنج انزوا می کشانمش به زور . من هستم و من و جاده ای رو به آفتاب و امید .

سخن ششم

من خیلی دوستش داشتم و ... و ... دارم (!) تا همیشه دنیا


۩۞۩  و ن و س ک  ۩۞۩ 



تاريخ : ۹۲/۰۳/۲۸ | 23:55 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |