ونوسك
نگاهم کن که نگاه تو همه ی سخنهاست . کلمات را بگذاریم برای کسانی که نمی بینند. 

سي سال پيش

چند ساعت شايد پس و پيش

آن زمان را كه اصلا يادم نيست

كودكي ام پا به دنيا گذاشت .

من كه اصلا يادم نيست

ولي از كساني كه ديده اند ، شنيده ام

كه زمستان بود و نزديك بهار

و درختان عريان بودند ولي كوه ها نه.

هواي كوچه هاي شهرمان بوي نان تنوري مي داد

بوي پنير تازه  و گردو

بوي قصه هايي  كه بي بي مي گفت

بوي جانماز آقا كه عطر كربلا بهش مي پاشيد.

شهر بوي بهمن مي داد....

خانه ي  بي بي ...

آه ...

خانه اي كه بوته هاي گلش با چنار ها همسايه بودند

گنجشك ها لاي ديوارهاي خشتيش لانه داشتند

ديوارهايي كه بوي نم خاك را مي پرستيدند.

خانه اي كه به اندازه يك دشت بزرگ ، زندگي در خود داشت

و رزي پر سايه

سايه اي را كه به زمين مي بخشيد

و ديواري بلند كه از آن مي شد آسمان را بوسيد ....

سي سال پيش

چند ساعت شايد پس و پيش

آن زمان را كه اصلا يادم نيست

كودكي ام پا به دنيا گذاشت .

من كه اصلا يادم نيست

ولي از كساني كه ديده اند ، شنيده ام....

اما

امروز از همان كوچه كه در سايه ي آن كودكي ام را بردنند

نه خانه اي مانده ، نه گلي ، نه رزي ، نه سايه اي

نه هوايي كه در آن بوي خوش نان و پنيري باشد

و نه گنجشك ...

آه ...آه ...

پدر هم ديگر جاليش خشكيده

مادرم هم ديگر نان جانش سوخته

و نه ديگر بي بي ست كه دوباره قصه بگويد

و نه ديگر آقا كه به جانمازش عطر كربلا پاشد.

جانمازش حتي گوشه طاقچه ايوان نيس.

و من آنقدر يادم نيست

سي سال پيش

چند ساعت شايد پس و پيش

كودكي ام پا به دنيا گذاشت.....

 

[ 92/11/17 ] [ 14:54 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]
گوشه اتقاقم مي نشينم

به پنجره خيره مي شوم

و غرق در فكر 

و كودكي ام را به ياد مي آورم

زماني را كه تنها طفلي خردسال بودم .

در ابتداي بهار زندگي

و زماني را كه تنها در حياط آن خانه كوچك مي نشستم

تكه اي مقوا و تكه اي زغال....

و با شروع نقاشي تازه

در تجسمي زيبا از آينده 

كه اكنون در آنم

با هر خط و رنگي 

 كه به چشم ديگران سياه بود 

و از نظر من هزار رنگ

لحظه ي هنرمندانه اي از آينده را متبلور مي كردم

لحظه اي را كه خواهم بوييد ....

لحظه اي را كه خواهم بوسيد ....

لحظه اي را كه در آغوش خواهم گرفت ....

لحظه اي را كه عشق خواهم ورزيد ....

لحظه اي را كه ..... 

خود را در طرحي جانانه

هنرمندي قابل

و هنرپروري بي نظير مي يافتم.

به ياد مي آورم

كودكي زيبا داشتم با نقاشي هايم 

و دلي داشتم كه با نقاشي هايم فرش شده بود

بزرگتر كه شدم و مدرسه مي رفتم 

تنها که می شدم ، کاغذی سپید برمی داشتم و با مداد و مدادرنگی های رنگارنگ؛

خلوت دلچسب خود را پر می کردم از 

صحنه ی هنرمندانه ای از دل دادن و محبت کردن و عشق ورزیدن ....

ولي افسوس

هنرمندی می خواستم باشم 

که اکنون نیستم

طبع هنری ام در کودکی جامانده است

در آن اتاقِ کوچکِ دلم ....

آري

امروز بزرگ شده ام

عشق می ورزم ، نه به سبک خود

دوست می دارم ، نه به سبک خود

عاشق می شوم ، نه به سبک خود

هنر بزرگ خود را در عشق از دست داده ام

و تنها مقلدی بی دست و پا شده ام از سبک و صیاغ دیگران در این باب

این نبود آن آینده ای که امیدوارانه در نقش

 گلی یک رنگ 

روی کاغذ دلم کشیدم

اين نبود .....

[ 92/10/15 ] [ 15:10 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]

گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن! آینـــه این قدر تماشایـــــی نیست


حاصل خیــــره در آیینـــه شدنهـا آیا

دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست؟!


بــی‌سبب تا لب دریا مکشان قایـــق را

قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست


آه  در  آینـــه  تنهـــا  کدرت  خواهد  کـــرد

آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست


آن که یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتــی بـــه لب پنجـــره مــی‌آیــــی نیست


خواستم با غم عشقش بنویسـم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست


فاضل نظری

[ 92/10/08 ] [ 22:50 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی


 شاید از آن پس بود که احساس می کردم

در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی


شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی


از کودکی دیوانه بودم ، مادرم می گفت :

از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی


نام تو را می کَند روی میزها هر وقت

در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

 

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

 

اکنون ز تو با نا امیدی چشم می پوشم

اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی


آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد

من مایه رنج تو هستم ، راست می گویی

شعر : فاضل نظري

[ 92/10/07 ] [ 1:2 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]
سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟

افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟


من شور و شر موج و تو سرسختی ِ ساحل

روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی ؟

 
هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد ِ خود بودم و دیدم تو چه کردی

 
مغرور ، ولی دست به دامان ِ رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی ؟


«تنهایی و رسوایی » ، « بی مهری و آزار »

ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی !

+++++++++++++++++++++++++

ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون «باد»

به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد

 
کوچ تا چند ؟! مگر می شود از خویش گریخت

«بال» تنها غم ِ غربت به پرستوها داد

 
انکه مردم نشناسند تورا غربت نیست

غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

 
عاشقی چیست ؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟!

نه من از قهر تو غمگین ، نه تو از مهرم شاد

 
چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای

اشک ان روز که آیینه شد از چشم افتاد

 
از : فاضل نظری
[ 92/10/05 ] [ 21:14 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]

همچنان وعده ی بخشایش شاهنشاهش

می‌کِشد گمشدگان را به زیارتگاهش


نه در آیینه فهم است؛ نه در شیشه وهم

عاقلان آینه خوانندش و مستان آهش


به من از آتش او در شب پروانه شدن

نرسیده است به جز دلهره جانکاهش


از هم آغوشی دریا به فراموشی خاک

ماهی عمر چه دید از سفر کوتاهش؟


کفن برف کجا؟ پیرهن برگ کجا؟

خسته‌ام مثل درختی که از آذر ماهش


باز برگرد به دلتنگی قبل از باران

سوره توبه رسیده است به بسم الله اش

شعر : فاضل نظري

[ 92/10/05 ] [ 0:40 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]
درباره وبلاگ

بیایید به قول مسیح:" به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستیم یک شمع روشن کنیم."

خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست ،
صبر در نومیدی ،
رفتن بی همراه ،
جهاد بی سلاح ،
کار بی پاداش ،
فداکاری در سکوت ،
دین بی دنیا ،
مذهب بی عوام ،
عظمت بی نام ،
خدمت بی نان ،
ایمان بی ریا ،
خوبی بی نُمود ،
گستاخی بی خامی ،
مناعت بی غرور،
عشق بی هوس ،
تنهایی در انبوه جمعیّت
ودوست داشتن بی آنکه دوستم بدارند روزی کن !
دکتر شریعتی

امکانات وب
+++++ ++++++

كد جلوگيري از راست كليك موس

=======