گوشه اتقاقم مي نشينم

به پنجره خيره مي شوم

و غرق در فكر 

و كودكي ام را به ياد مي آورم

زماني را كه تنها طفلي خردسال بودم .

در ابتداي بهار زندگي

و زماني را كه تنها در حياط آن خانه كوچك مي نشستم

تكه اي مقوا و تكه اي زغال....

و با شروع نقاشي تازه

در تجسمي زيبا از آينده 

كه اكنون در آنم

با هر خط و رنگي 

 كه به چشم ديگران سياه بود 

و از نظر من هزار رنگ

لحظه ي هنرمندانه اي از آينده را متبلور مي كردم

لحظه اي را كه خواهم بوييد ....

لحظه اي را كه خواهم بوسيد ....

لحظه اي را كه در آغوش خواهم گرفت ....

لحظه اي را كه عشق خواهم ورزيد ....

لحظه اي را كه ..... 

خود را در طرحي جانانه

هنرمندي قابل

و هنرپروري بي نظير مي يافتم.

به ياد مي آورم

كودكي زيبا داشتم با نقاشي هايم 

و دلي داشتم كه با نقاشي هايم فرش شده بود

بزرگتر كه شدم و مدرسه مي رفتم 

تنها که می شدم ، کاغذی سپید برمی داشتم و با مداد و مدادرنگی های رنگارنگ؛

خلوت دلچسب خود را پر می کردم از 

صحنه ی هنرمندانه ای از دل دادن و محبت کردن و عشق ورزیدن ....

ولي افسوس

هنرمندی می خواستم باشم 

که اکنون نیستم

طبع هنری ام در کودکی جامانده است

در آن اتاقِ کوچکِ دلم ....

آري

امروز بزرگ شده ام

عشق می ورزم ، نه به سبک خود

دوست می دارم ، نه به سبک خود

عاشق می شوم ، نه به سبک خود

هنر بزرگ خود را در عشق از دست داده ام

و تنها مقلدی بی دست و پا شده ام از سبک و صیاغ دیگران در این باب

این نبود آن آینده ای که امیدوارانه در نقش

 گلی یک رنگ 

روی کاغذ دلم کشیدم

اين نبود .....



تاريخ : ۹۲/۱۰/۱۵ | 15:10 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |

ونوسکم

همیشه و همه جا

به این فکر می کردم

که دانه های تسبیح

پیوسته ترین برادران زمینند

که در چرخش مداومشان

همواره به هم می رسند

در تلاقی بی نظیرشان

تکیه گاه یکدیگرند و

بر کتفهای هم بوسه می زنند

اما

چقدر فاصله است

چقدر فاصله است بین دو دانه

که هرگاه

نقطه ای از این فاصله صفر پاره شود

پیوسته ترین دانه های زمین

به گسسته ترین دانه های زمان تبدیل می شوند

آه!چقدر فاصله است.........

 


موضوعات مرتبط: دل نانوشته ها ، دل نوشته هایی برای ونوسک ، دل نوشته های دهاتی

تاريخ : ۹۲/۰۹/۱۰ | 20:0 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |

جاده بيداره !

 به راه هاي نرفته ، به رهگذران تعريف نشده ، به آمد و شد روز هاي كوتاه و بلند ، به ستارگان نيمه شب و به ماه تنها وقتي كه در سياهي شب ميغلته ، فكر ميكنه !!

جاده به فكر باده ، وقتي كه بي اجازش عبور ميكنه و هر وقت كه بخواد غيب ميشه ! جاده به راه فكر ميكنه و نميدونه اين كلمه كه اسمش "مقصده" يعني چي؟!

نميدونه پايان چه معني ميده ! نميدونه مسافر قراره به كجا برسه ؟! تا كي سفر كنه ؟! كوله بارشو كجا بذاره ؟!

 جاده فقط ميدونه كه همه چيز با اولين گام شروع ميشه

جاده از اول جاده نبود . يه كوه بود يا يه صخره ي بزرگ يا يه تپه ي شني يا يه رود خونه به دنبال دريا و شايد مزرعه ي كوچكي و يا جنگل بزرگي و يا دره اي عميق .

 جاده يه مانع داشت كه نمي شد ازش عبور كنه. اما يكي اومد و با برداشتن اولين سنگريزه ها شروع كرد. از دل صخره ها گذشت تا به اون سمتي كه خواستش رسيد.

بعد از اون رهروهاي ديگه اونقدر اومدند و رفتند تا خاكِ سخت ، نرم شد

سنگ هاي درشت از مسير برداشته شدند و راههاي خاكي آسفالت شدند ، طوري كه مسافر ها مي تونستن با سرعت مسير جاده رو طي كنند و به هر جا كه مي خواستند برسند

من و تو ، بچه محل ، از جاده ها عبور مي كنيم براي رسيدن به مقصدي يا شهري يا سرزميني . اما خود جاده قراره به كجا برسه ؟! جاده براي مسافر يه راهنماست ، محل عبوره ، جاده براي رهرو يعني خواست ، قصد ، اراده

جاده تصوير خواستنه ، شكل رسيدنه ، عينه ديدنه !

وقتي به جاده نگاه ميكني به ياد حركت ميفتي . دلت ميخواد بدون درنگ پيش بري ، وقتي حركت مي كني انگار يه مرور كامل مي شي

هر شكل ناقصي در مسير حركت رشد ميكنه . هر مفهوم گنگي با پيشرفتن به جلو تفهيم ميشه. هر موجودي با ادامه دادن به نهايت خودش ميرسه

جاده براي مسافر وسوسه ي عبوره ! عبور از هر مانعي كه دلت ميخواست پشتش چادر بزني ! جاده نشوني آدماي بي قراره كه مي خوان هر روز بيشتر بدونن . هي برند جلو تا تازه ها رو بچينند . كهنه ها رو پشت سر بذارن

جاده براي مسافري كه توي راهه يعني تغيير دادن ، ديدن ،عمل كردن

وقتي از جاده بترسي اولين نشونه به شكل ترديد و ترس به سراغت مياد. بهت مي گه ولش كن بذار همينجايي كه هستیم بنشينيم ، يه سقفي بزنيم بريم زيرش

ترس نميذاره ما تغيير كنيم.به شكله قبلي مي چسبيم . مبادا مجبور شيم همه دانشي رو كه تا به امروز كسب كرديم يهو رها كنيم

یادته همیشه به من چی می گفتی:

" تو يه مسافري در حال حركت به سمته ناشناخته ! اگر ندوني كه چه كسي هستي؟ عمره تو در غفلت ميگذره "

بگذریم .... بگذریم .... بگذریم .....

جاده...بيداره !!

مسافر به جاده نگاه مي كنه و اين بار جاده هم به مسافر نگاه ميكنه. نه آغازي هست و نه پاياني !همه چيز در صبح مه آلود پاييزي گم شده به نظر ميرسه .

من...هنوز از تو خالي نشدم .انگار هنوز در من ادامه داري به دنبال قدم هاي تو ميگردم

 

جاده ...خيس از باران ديروز، جاي گام هاي تو رو شسته . نمي دانم چگونه تو رو پيدا كنم. وقتي كه هيچ نشاني از تو ندارم حركت مي كنم. بدون نشاني پيش مي روم بي هيچ ترديدي . در اين راه نا شناخته در جاده اي كه نميدونم تا كجا پيش مي بَردم...

احساس ميكنم اگر روزي ...در جايي ... حتي در تاريكي محض ، در فضايي مه آلود و گنگ هم ببينمت ، فقط با نگاه دقيق به عمق چشمهايت ! يقين كن  ،فقط با يك نگاه ...تو را مي شناسم !

هرگز شك نكن .

جاده...هنوز بيداره و به تو نگاه ميكنه.               

  منتظرم باش

و ن و س ک

 

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته هایی برای ونوسک

تاريخ : ۹۲/۰۴/۱۴ | 16:46 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |

سخن اول (دیگر از خیر ضمیر دوم شخص مفرد, گذشتم

من تمام سعی خودم را کردم تا به مخاطب این صفحه بگویم که دوستش دارم ولی ....

سخن دوم

این روزها که نشسته ام در چارچوب سکوت و خیره مانده ام به سمت انتقاد...

 این روزها که بی پروایی دارد امانم را می برد از درون...

 این روزها که من بدم آمده از ارتباط برقرار کردن با تمام موجودات دنیا...

 این روزها که روانداز بهانه, روی حرف هایم کشیده ام...

 دیگر هیچ وقت با هیچ مخاطبی کاری ندارم! هیچ وقت !

سخن سوم ( من فقط دارم از ضمیر سوم شخص مفرد استفاده می کنم )

من نمی توانم روزگار را برای خودم این طور تعریف کنم:

 نسیمی می آید از لحظه های دور، من خودم را فراموش می کنم،

 دلبسته می شوم، او می فهمد، مهربانی می کند، مهربانی می کند،

 و در یک سخن حساس که دلبستگی جاخوش می کند در تاروپود لحظه های من...

 او می رود و فرار می کند از حقیقت، از خاطره، از دلتنگی و...

 درخت پشت پنجره آشنا پیش می رود تا مرز پیرشدن نابهنگام!

 من از این تعریف روزگار که لهجه غروب دارد و طعم باران، بدم می آید. 

من از دست این اکنون پر از بی تابی، از این ترک کردن های غیر منطقی، خرد شده ام و خسته

سخن چهارم

پرم از واژه های پریشان احساس، اشباع شده ام از اندیشه های سبز توفان زده.

مثل همیشه شعر دارد از سر و کول ذهنم بالا می رود :

بس است چله نشستن، گذشت فصل صبوری ......

این بغض ناخوش احوال حتما دلیل دارد...

دیوارها تو را فریاد می زنند و من – سراسیمه – خاطراتت را از پنجره بیرون می ریزم .....!

یک لحظه تو را دیدم و نگاهم - سال ها – زندانی جزیره پنجره ها شد ....!

این شعرهای سر به هوا، دست از سر من برنمی دارند، هرگز.

 می دانم که از امروز تا همیشه شاعرتر می شوم.

 می دانم که دیگر باران می شود همسایه دیوار به دیوار بالشم.

 می دانم که سکوت می شود موسیقی ممتد روزها و لحظه هایم

 ( بهتر است این "می شود"ها را "شده" کنم! ) 

اما اشکالی ندارد. البته اشکال دارد

 ولی کاری از دست من و درخت پشت پنجره آشنا و این سخنهای خیس، برنمی آید.

 من دیگر هرگز خودم را هزاربار با این واژها زخمی نمی کنم تا ....

سخن پنجم

من دارم به سوی خودم می روم.  به سمت اراده.

 دیگر بی خیال دلتنگی، که به کنج انزوا می کشانمش به زور . من هستم و من و جاده ای رو به آفتاب و امید .

سخن ششم

من خیلی دوستش داشتم و ... و ... دارم (!) تا همیشه دنیا


۩۞۩  و ن و س ک  ۩۞۩ 



تاريخ : ۹۲/۰۳/۲۸ | 23:55 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |

تو همانی که با تو آغاز کردم و تو همانی که با تو به پایان می رسانم . همانی که می خوانی ام و می بینی ام و می دانی ام و .....

گفته باشم ، در دلم خبری است ! دیری است که می دانم مرا در دلت می شنوی ؟! پیغام روح همیشه آشناست .

آنکه اهل است می شناسد و غریبی نمی کند ، می دانم تو را در دلم می شنوم و می دانم که شوق مهلتم نمی دهد که آن را بنویسم .

بی تاب تر از آنم که خط به خط ، طرح حضورت را رسم کنم و دفعات عبورت را رقم بزنم . دست هایم می لرزد ! به فرمان دلم می نویسم و دلم انگار به راه می رود ! و هر کجا که می رود ، مرا می کشاند ! بی آنکه دلواپس ویرانی این تن خاک خورده باشد !

در این مسیر ، گاه به دل می روم ، گاه به سر !. گاه به چیزی دل می بندم ، گاه دل می کنم . اما کسی هست که پیوسته و مدام می گوید ، همه آنچه باید بدانی ، در راه است. پیش برو و لحظه ای درنگ نکن .

بقول خودت که همیشه می گویی : " ردپای دانایی در حرکت است ! این جهل است که نشانی ندارد و در سکون ، تاریکی گم است ! پیش برو و نترس از اشتباه کردن ، زمین خوردن ..... فقط بخواه ، تا در لحظه حال ، اعجاز خواستن ، تو را هدایت کند ! " . " همواره بدان به کوتاهی عمر برفی که می بارد ، فرصت هست !  پس تا برف ها آب نشدند ، هشیار بمان ! همه چیز در توست ! نشانه ها ، حقیقت وجود تو را نشان گرفته اند ! پس خودت را بخواه تا مرا ببینی "

می دانم که بی تو ، نمی گذرد ! . چرا همه می گذرند و تو نمی گذری ؟! چرا همه می خواهند از تو بگویند و نمی توانند از تو بگویند ؟! چرا کهنه نمی شوی ؟! قصه نمی مانی ؟! از یاد نمی روی ؟! ......  این روزهای پی در پی در حال عبور ، قصه تو را نمی توانند با خود ببرند ! طعم سبز حضورت به یاد ماندنی است ! من تو را زیبا دیدم و جز زیبایی ندیدم ! تو قصد من بودی ! توان من ! قدرت بی کرانه آزادی و رهایی ! تو بی مایه عشق بودی ، که در لحظه لحظه تاریخ ، چکیدی و در زمانه بی زمان شدی !

من تو را یافتم ، زمانی که محتاج تو بودم و تو خلاصه شدی در همه آنچه که می خواهم ! به کوتاهی همین کلمه ! " با من شدی و از من شدی "

دریا ، به جوهر اندیشه تو آغشته است و خورشید به عشق تو می تابد . خاک به معرفت بینش تو دچار است ، باران به نگاه تازه تو ، تر است و باد هنوز سرگشته خیالات توست ، پرنده ها به شوق تو در پروازند و درختان به تعبیر نام تو سبزند . می دانم که این لحظات جنون گرفته ، آورنده خبر خوشند ! حوصله می کنم و یک به یک ، آیاتی را که بر دلم نازل می شود ، تلاوت  می کنم ! و می دانم که اوست که همواره می گوید و می خواند و می ماند . پس در بند دیده شدن نیستم . دلم می خواهد دیدنی باشم !

زمانی که نامت را زمزمه کردم ، قد کشیدم . میم ( م ) بر زبانم قفل شد ، که ناگهان دیدم که می توانم ، دیدم که همه هستی در برابر توان ما و در برابر خواستن ما ، ناتوان است و ما تنها موجوداتی هستیم که که می توانیم ، بخواهیم و بطلبیم !

پس ای تقدیر شده ، تو را تغییر می دهم ! ای تعبیر شده ، تو را دوباره می نویسم ! ای تحریم شده ، تو را دوباره حکم می کنم و ای تردید شده ، تو را به یقین می رسانم

 ۩۞۩ و ن و س ک ۩۞۩

و در آخر :

نگاهم کن

که نگاه تو همه ی سخنهاست

کلمات را بگذاریم برای کسانی  که نمی بینند.

نگاهم کن

که آفتاب هر صبح از پنجره اتاق تو می روید................

finish

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته هایی برای ونوسک

تاريخ : ۹۱/۱۰/۲۵ | 0:42 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |
دهاتی ؟!

در زیرلایه های پنهان روح تو گوهر وجود در انتظار کشف توست . تنها با حضور در هر لحظه میتوانی ظهور با شکوهش را نظاره کنی ! روح تو،تنهاست ! نه به خاطر آنکه دیگری تو را نمیفهمد ، نه  به خاطر اینکه کسی او را رنجاند ، نه به خاطر مشکلات مادی ، نه به خاطر پدرو مادرت و یا همسرت یا جامعه و سرزمینت ، به خاطر اینکه تو هرگز به اعماق روحت سفر نکرده  و با گوهر وجودت ملاقات نکرده ای!
گوهر وجود تو با بود تو در هر ثانیه به وجود نزدیک میشود ومی تواند با لمس آنچه می بیند و می شنود یکی شود!


موضوعات مرتبط: دل نوشته هایی برای ونوسک

ادامه مطلب
تاريخ : ۹۱/۱۰/۰۹ | 16:44 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |

دهاتي ؟!!

یک قطره ، یک دریاست ،  فقط یک قطره ببار! یک دانه، یک جنگله ، فقط یک دانه بکار! یک ستاره ، یک خورشیده ، فقط هر روز بتاب ، تو جاودانه ای ، به دنبال جاودانگی نباش!


موضوعات مرتبط: دل نوشته هایی برای ونوسک

ادامه مطلب
تاريخ : ۹۱/۱۰/۰۹ | 14:23 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |
دوباره دلم هواي تو رو كرده. هنوز كه پنهاني اما من پيداي پيدايم.

 تمام برگ‌هاي زردم ريخت. باد برگ‌هاي منو تا دوردست‌ها برد تا هر جا كه نشاني از قصه پاييز بود و برگ.... كوچه باغ از خاطرات سبز من، زرد و سرخ و نارنجي شد اما من هنوز از عريان شدن نمي‌ترسم. از اين كه بي‌تنپوش برگم، ملالي ندارم. حالا مي‌تونم بي هيچ نقابي خودم باشم. اصل اصل. بي ‌روتوش، بي ‌بزك شكوفه و برگ. حالا سبكبارم مثل ابري سرگشته در آسمان، كوله‌باري ندارم. در آسمان حيراني، نشاني از بي‌نشانم. از دورها شايد مثل ابري مسافر در حركتم.

اما از نزديك هيچ شكلي ندارم. سيال و رهايم.


موضوعات مرتبط: دل نوشته هایی برای ونوسک

تاريخ : ۹۱/۰۷/۲۷ | 0:47 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |
امروز ديدم كه چطور پاييز هر چه را كه داشتم از من ربود. به من گفت كهنه‌ها بايد بروند تا فرصتي براي جوانه‌ زدن تازه‌ها باشد. دوباره سلامت مي‌كنم پاييز. اي فصل بي‌قراري. دوباره نگاهت مي‌كنم. دقيق و آشنا. تو بخش پنهان مني. هويدا شو.
تو نغمه‌هاي ناخوانده مني. مرا بخوان. چرا وقتيكه مي‌آيي من اينگونه بي‌تاب مي‌شوم؟ چه چيزي با فرود تو در من فرو مي‌ريزد؟ چرا از آوار برگ‌هايم بر زمين نمي‌ترسم؟ چه اميدي در دلم بيدار مي‌كني كه وقتي صداي خش‌خش برگ‌هايم را زير پاي رهگذاران بي‌خيال مي‌شنوم اندوهي به دلم نمي‌نشيند؟ صداي طوفان تو كه شاخه‌هاي ذهنم رو مي‌تكونه و روياي بهار رو تا دور دست‌ها مي‌بره منو نمي‌لرزونه. هيچ وحشتي از صداي رعد و برقت ندارم.
انگار حالا بعد از رها شدن از هر برگي كه روزي وصله تنم بود احساس خوش آزادي مي‌كنم. احساس همه‌ جايي بودن و به هيچ جا تعلق نداشتن.
حالا خوب نگاه كن با من چه ها كرده‌اي. من درختي عريانم. مي‌توانم در عرياني روحم، زيبايي و جلال نيستي رو بعد از رها شدن از هستي مشاهده كنم.
انگار همه برگ‌هايم نقابي بودند تا حقيقت ژرف نيستي رو بپوشانند. ناشناخته‌ها در حيطه نيستي منتظرند تا به شهود برسند. مثل خالي يك كوزه كه انتظار آب زلال رو مي‌كشه من هم تهي از بودنم، با تو لبريز بشم. با تو كه مفهوم شفاف نيستي هستي.

موضوعات مرتبط: دل نوشته هایی برای ونوسک

تاريخ : ۹۱/۰۷/۲۴ | 3:10 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |

۩۞۩ ونوسک ۩۞۩  ؟!

اولين جمله من براي تو فقط 12 كلمه دارد....

" این چند قطره باران ، هدیه من به تو که ساده زندگی می کنی ."

  یک ربع مانده تا سرریز شوم از ...  . کفش هایم را می پوشم ، همان کفش هایی که از جنس پاییزند . در لباس های گرم و لطیف خیالم غرق می شوم . می روم به همنشینی دوباره پنجره رو به خیابان آشنا . وقت آشتی با کاغذ های بی تاب است که هر روز سعی می کنم اشتیاق شان را برای نوشته شدن نادیده بگیرم . من مقاومت می کنم تا ننویسم اما پاییز نمی گذارد مقاوم بمانم . تسلیم می شوم و خوشحال . خوشحال می شوم از این تسلیم ناخواسته .

۩۞۩ ونوسک ۩۞۩  ؟!

 رازی در تار و پود وجودم جا خوش کرده که می خواهم همين روز ها عذرش را بخواهم تا دیگر راز نباشد . اما قبل از افشای آن ، بگذار چند سطر دیگر بنویسم . به انتظارش می ارزد . باور کن !

( خواهش می کنم یک لحظه از فکر راز بیا بیرون و به این چند جمله توجه کن . خواهش می کنم . متشکرم )

۩۞۩ ونوسک ۩۞۩  ؟!

 نادیده گرفتن مهربانی ، خیلی بد است _ بدتر از کتاب نخواندن _ و بدتر از آن ، تظاهر به نادیده گرفتن مهربانی ست . این که یک نفر ، به شیوه خودش _ روی این سه کلمه تمرکز کن : به شیوه خودش _ مهربانی می کند و تو آن را نادیده می گیری و یا تظاهر به این کار می کنی ، خیلی بد است . حتی خورشید هم تاب دیدنش را ندارد . دیروز داشتم با درخت روبه روی پنجره رو به خیابان آشنا _ همان که امروز یکی از برگ های خوش رنگش افتاد و مرا برای یک ساعت درگیر خودش کرد _ صحبت می کردم . در این مورد با هم توافق داشتیم که : حتماً ضرورت ندارد که همه انسان ها ، با خنده و صحبت و شوخی و ... مهربانی شان را ابراز کنند . خیلی وقت ها سکوت ، فریادی از جنس مهربانی را در بر دارد . سکوت فقط یک نمونه از هزاران هزار نوع مهربانی است . خوب فکر کن ... ببین چند بار با چنین مهربانی روبه رو شدی و قضاوت اشتباه کردی و نادیده گرفتی و تظاهر به نادیده گرفتن کردی ؟!

آخرين جمله من برايت نمي دانم در چند كلمه مي گنجد ؟!

دوستت دارم ! تویی که این سطر ها  میهمان چشم هایت شده اند ، ناخودآگاه.

دوستت دارم ۩۞۩ ونوسک ۩۞۩ 

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته هایی برای ونوسک

تاريخ : ۹۱/۰۶/۰۳ | 23:22 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |

ونوسک

اون روزها دور نيستند. روزهاي پاك دوستي. روزهايي به رنگ آفتابي. شب‌هايي هميشه مهتابي. كوچه‌هايي خاكي و باورهاي زلال كودكي. اون روزها دور نيستند. زماني كه من و تو وصل بوديم. دوستي باور بود. هستي اعتماد بود. عشق ساده بود. روياها نزديك بودند و واقعيت حوضي بود كه من و تو مثل دو ماهي، در آن شناور بوديم. يادم هست هر وقت دهنم آب مي‌افتاد، دوره گرد محله فرياد مي‌زد... آهاي گوجه سبز. وقتي گرمم مي شد صداي پيرمرد بستني فروش خنكم مي‌كرد. بستني، آلاسگا، كيم و قيفي و فقط كافي بود انتخاب كنم. لذت خنكا در عصر تابستان، چه شيرين بود. يادم هست وقتي دلم بي‌تاب بازي بود صداي سوت تو در كوچه باغ حاضر بود و مرا به يك دست بازي جانانه دعوت مي‌كرد.

ونوسک

انگار كسي به من مي‌گه : تو ديگه بزرگ شدي. من هم بزرگ شدم. ديگه نمي‌تونيم مثه سابق تو كوچه باغا بازي كنيم. از درخت توت بالا بريم. ديگه نمي‌تونيم با يه گلوله برف دنياي همديگه رو، تكون بديم. ما مشت‌هاي گره خوردمونو، باز كرديم. دیگه مثل قدیما با هم ارتباط نداریم . دستاي ما، خطوط آشنايي دارن. همه چيز از پيش تعريف شده . شخصيت من و شخصيت تو؟

این روزا ، وقتي به گوجه سبز نگاه مي‌كني، مي‌ترسي كه مبادا دهنت آب بيفته . وقتي دلت بستني مي‌خواد، خجالت مي‌كشي تو كوچه باغ ، بستني ليس بزني. وقتي دلت بازي مي‌خواد مي‌گي، ازم گذشته ديره . وقتي دلت گرفته‌اس مي‌ترسي با كسي درد دل بكني . مي‌گي بايد نقش موفق‌ها را باز كني . نقش خوب‌ها رو. نقش‌ آدم‌هاي مارك‌دار را ، نقش كفش‌هاي ميزون ، كت و شلوار اتو كشيده ، پيراهن سفيد بي‌لك . بايد همه بدونند تو بزرگ شدي . تو جدي هستي . تو خيلي محترمي.

ونوسک

اون روزها دور نيستند. زماني كه رويا همان واقعيت بود و واقعيت همان رويا. زماني كه آسمان رمز نداشت. ميان شب و روز فاصله‌اي نبود. شب‌ها هميشه در حال حركت به سمت روزها بودند و روزها به سمت شب‌ها.

زماني كه پيراهن گل‌آلودم، با يك صابون پاك مي‌شد و هيچ تفسيري سفيدي را از سياهي جدا نمي‌كرد.

زماني كه بي‌دليل دوست مي‌داشتم، بي‌بهانه مي‌خنديدم و آسوده مي‌بخشيدم. زماني كه قواعد خشك و چهارچوب‌هاي تنگ، منو براي بيان احساسم ، محكوم نمي‌كرد.

ونوسک

از چه وقت من و تو دست يافتني شديم ؟ بهم بگو رفيق. از چه وقت ، هر كس با ما اون كاري رو كرد ، كه باد با برگ؟

آيا هنوز به جوشش احساس، نزديكم؟ يا نگرانم كه مبادا كسي منو با كوشش براي خودم تعريف كنه. بهم نمره بده يا برچسبي رو كه از قبل زده ، از روي پيشونيم بكنه. از خودت بپرس، چرا براي "خود بودن" دلت تنگ شده ؟ براي پذيرفتن همه اون چيزهايي كه در وجودت ،  واقعي هستند . ملموس‌اند. حرف‌هايي كه از جنس حقيقت‌اند.

 ونوسک

می تونم بگم خستم ؟؟؟!!!


موضوعات مرتبط: دل نوشته هایی برای ونوسک

تاريخ : ۹۱/۰۴/۰۱ | 0:0 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |
ونوسک

از تو که می گویم

خطی بر آن می کشند.

از گفته هایم پشیمانم

ناگفته هایم را اجابت کنید

لطفا.....


موضوعات مرتبط: دل نوشته هایی برای ونوسک

تاريخ : ۹۱/۰۱/۳۱ | 23:0 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |

مسافر!!

به راه عشق سفر کن. ولی آرام و آهسته. در این راه شتاب نکن و بدان آنچه از جنس اندیشه توست ، به سویت در حرکت است. همانگونه که تو بسوی او در حرکتی.

همانگونه که تو بسوی او سفر می کنی (سفری از مبدا وجود و فکر خودت به سوی مقصد وجود و فکر او) او نیز از مبدا وجود خود به مقصد وجود تو در حال حرکت است. وعاقبت هر دو به هم خواهید رسید. در نقطه آغاز خلقت. در مرز بی مرزی. در فراسوی زمان و در نقطه صفر عاشقی.

آنجا که همیشه بیداریست و هشیاری. و عشق بر عاشقان چون باران در موسم بهار می بارد.

پس مسافر!! برو. آنچه را که روح بی طاقتت طلب می کند ، فتح کن. تلاش کن و سختی ها را تحمل کن و بدان که :

هر قدر بیشتر تلاش کنی و داناتر شوی ، کسی را که داناتر است خواهی یافت و هرقدر روحت را زیباتر کنی  کسی را که زیباتر است خواهی یافت و هر قدر مهربان تر شوی کسی را که مهربان تر است خواهی یافت و هر قدر عاشق تر شوی آن کس که عاشق تر است در دامت خواهد افتاد.

پس مسافر !! به سوی رویا هایت پرواز کن. هم چون پرنده ای سبک بال. اینجا نمان. در این قفس تنگ نمان. اینجا به جز خودت کسی انتظارت را نمی کشد. پس پرواز کن و برو.

ونوسکم ؟!

می دانم مسافرم.

می دانم مسافرم. و بزودی خواهم رفت و می دانم که تو خواهی آمد.

تو می آیی و می آیی و من نزدیک شدنت را درقلبم احساس می کنم. من لحظه آمدنت را پیشاپیش در گوی جادویی قلبم دیده ام و آمدنت را بارها با ذهن کوچکم باز آفرینی کرده ام. تو خواهی آمد و بر تابلو نقاشی اتاقم تصویر خود را خواهی دید و خواهی دانست من تو را پیش از دیدنت طرح زده ام. آری من رویای با تو بودن را لمس کرده ام و هجران و دوری از تو را چشیده ام و روزهای نیامدنت را بر تقویم اتاقم علامت زده ام. من تمام لحظه های با تو بودن را پیش از با تو بودن زندگی کرده ام و حال که در حال سفرم انگار تو با من هستی.

می دانم تو اکنون بر فراز آبی های بی کنار در حال آمدنی. کوهها و دریاها را در می نوردی و مرز ها را در هم می پیچی تا به آن سوی رویاهایت ، به خانه من برسی و می دانی اینجا کسی هست که هر لحظه تو را می طلبد. می دانم روزی این خط ها و این دل نوشته ها همه رازهای مرا برتو فاش خواهند کرد و حجاب از صورت درد دلهایم بر خواهند داشت و مرا آنگونه که هستم نشان خواهند داد . ولی افسوس که من مسافرم و به زودی خواهم رفت.

من مسافرم و به زودی خواهم رفت و در راه رفتنم هیچ ایستگاهی نیست و هنگامی که تو به اینجا برسی و این دل نوشته ها را بخوانی شاید من سالها از تو دور باشم

سالها و شاید قرن ها .........


موضوعات مرتبط: دل نوشته هایی برای ونوسک ، دل نوشته های دهاتی

تاريخ : ۹۰/۱۰/۱۸ | 0:0 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |

 

Hello venusak

برای نهصد و نود و نهمین بار مداوم می گویم :

I'm so sorry !

…………………………..

Venusak

من پیش تر ها هم به شما توهین کرده بودم ....

آن هم بدلیل شدت علاقه ام به شما و تواتر بی اعتنایی تان نسبت به خودم بود.

آن روزها زود از اشتباهاتم می گذشتید.

ناراحت می شدید اما می گذشتید از این خطای کلامی زشت.

But this time …this time?

You are leading me to the hell  !

………………………..

Venusak

آن روزهای دور که خیلی جوان تر بودم – و بقول خودتان – زیبا

And

شما خیلی خیلی دوستم داشتید ، یک بار خدمتتان عرض کردم که آدم ها هم تاریخ مصرف دارند

You did not accept it  !!

.................

Venusak

من نه آدرسی از شما دارم و نه شماره تماسی و نه حتی نشانه ای

Of course , I have a picture ( ?????) that …..

(همان عکس چشمان زیبا ، درون قاب چوبی ، آویزان بر دیوار اتاقم )

.............

Venusak

ایران کشور بزرگی ست

و مهم تر از آن کره زمین ، سیاره خیلی خیلی خیلی بزرگی ست !

بگذریم که در منظومه شمسی و کهکشان راه شیری عددی هم نیست !

دقیقا نمی دانم چه وسعتی دارد ؟!

اما می دانم عمرم کفاف نمی دهد که هر متر مربع آن را با دقت تمام جستجو کنم برای یک بار دیگر دیدن شما !

.........

Venusak

لطفا بفرمایید که من کجای این جهان پهناور دنبال شما بگردم ، بدون هیچ آدرس و .....؟!

Thank you for guiding me

I will see you in another life !!!

 

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته هایی برای ونوسک

تاريخ : ۹۰/۱۰/۱۶ | 20:0 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |

کجایی لیلی ؟ منم مجنون !

هنوز تازه تر از قصه من و تو قصه ای نیست. هنوز کسی نیومده که مثل من و تو ، جرات کنه به عشق نگاه کنه ! هنوز کسی نتونسته پرهای خسته شو ، مثل تو در حیرونی وا کنه ! تا اوج پرواز کنه و نترسه از پریدن و باز پریدن !

هنوز کسی نیومده تا پاشو ، تو جا پای تو بگذاره . تو رسم عشق رو جاودانه کردی و معنی عشق رو ، زندگی کردی . با بال های خودت پریدی ، شگفتی رو چشیدی ، دلباختن و سر سپردن رو آموختی ، هر روز بیشتری شدی ، عطر باورت رو با همه تقسیم کردی . بزرگ و بزرگ تر شدی تا جایی که برای دیدنت ، نگاه کم آوردیم . دست هامون برای گرفتن دستهای تو کوتاه شد و تو اونقدر دور شدی که دیگه ، باورت نکردیم . ازت افسانه ساختیم ، توی قصه ها جست و جوت کردیم و توی شعرا یادت کردیم . ازت غزل و دوبیتی و رباعی و دلنوشته ساختیم . اسمت رو روی زیبایی های دست نیافتنی گذاشتیم و مثل یک راز سر بسته تو گنجه احساسمون ، پنهونت کردیم .

اما من ! تا تو لیلی هستی ، مجنونم . باورم شدی ، حسی تو رگام شدی ، خونم شدی ، نور چشم های دیر باورم شدی. روشنی دلم شدی . هنوز برای شبای سرگشتگی تو بی تابم ! برای دقیقه های پنهون تو ، پیدایم . برای فصل های دلتنگی ات ، یارم . برای شنیدن دردهای تو ، درمانم . هنوز عطش تو را دارم . تشنگی ام با شنیدن نام تو سیراب می شه . کسالتم با یاد آوری عبور تو ، شادمان می شه . اندوهم با شوق دیدن تو ، سبز می شه . " تو بی قراریِ منی " . من بی قرار توام و در این وادی حیرت ، هر لحظه با تو وصلم . و هر نفس با تو زنده ام .

کجایی لیلی که امروز ، برای دیدن تو ، به چله نشسته ام و تا تو به قلب مشتاقم فرود نیایی از چله بر نمی خیزم . به جنونت اقتدا می کنم و باز برای تو می نویسم

برای شب های آغشته به تو

فقط برای تو ....

۩۞۩ ون وس ک ۩۞۩

 

تو ادامه مطلب جواب یه سوال رو نوشتم. خواستین بخونیدش
موضوعات مرتبط: دل نوشته هایی برای ونوسک

ادامه مطلب
تاريخ : ۹۰/۱۰/۰۱ | 22:35 | نویسنده : مجيد ( دهاتی ) |