۩۞۩ ونوسک ۩۞۩
نگاهم کن که نگاه تو همه سخنهات.حرف ها را بگذاریم برای کسانی که نمی بینند
هوا کم کم داره تاریک میشه. یه کم هوا سرده و نم نم بارون هم شروع شده. خیابونها هم دارن خلوت می شن .پسر کوچولو لنگ لنگون توی پیاده رو خیابون قدم می زنه. دست و پاهاش زخمی شده . زیر لب داره از زمین و زمون شکایت می کنه. با خودش می گه : " عجب روزگاری شده. دیگه هیچ کس منو دوست نداره. همه آدما بد شدن. همشون .... دیگه تو این دنیا هیچ کس رو ندارم. " سنگ کوچولویی روی زمینه. پسرک با عصبانیت بهش ضریه می زنه. ولی انگشتای پاش درد می گیره و دوباره اشک تو چشماش جمع می شه. روی یه سکو کنار یه کوچه می شینه و اتفاقات امروز رو مرور می کنه. 1 نشسته ام روبه رویت . دقیق شده ام به حرف زدن ها و بر خوردهایت با دیگران ، با خودم و با خودت. هر بار که به تو نگاه می کنم ، اشتیاق دانستن جواب یک سوال ، تمام ذهنم را به هم می ریزد. دلم می خواهد این سوال دست از سرم بردارد .... اما دست بر نمی دارد . این دلبخواه من نیست. می خواهم یک سوال نپرسیده را مطرح کنم. نمی دانم بپرسم یا نه ؟! جوابش برای خودم خیلی مهم است ولی مطرح کردنش خیلی سخت است و ....سخت. از این نظر می گویم سخت که هیچگاه به جوابش واقعی اش نمی رسم. این روزها یا خنگ شده ام یا بی سوادم. نه دیگر ریاضیات را باور دارم نه ادبیات را . از ابتدایی در گوشم خوانده اند یک و یک می شود دو. من و تو هم می شود ما. ولی چرا هر وقت تصور می کنم تو در کنارم هستی می شویم یک دنیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و بدون تو هیچ !! شاید باید کتابها را عوض کنند ..... کودکی ام را زیر آوار سختی ها جا گذاشتم خندهایم را پشت اخم های روزگار آرزوهایم را گوشه دلم. کودکی نکردم تا زودتر بزرگ شوم تا زودتر مرد شوم چون شنیده بودم زمانه حرفهایش مردانه است و چه سخت می گذشت. افسوس که حالا می بینم دنیا به آواز سوتک کودکی می رقصد و زیر سم اسبان چوبی پسرکی چه راحت له می شود حالا دنیا در نظرم چقدر بچگانه ..... چشم به راه دارم و دست بر دعا. کنار ریل قطار خیال خویش. گفتی که می آیی یک روز با کوپه بهار که تنها مسافرش تویی می دانی ونوسک ؟؟!! اینک سال هاست کسی با دسته گل های سفید گلایل مغموم نشسته است بر نیمکت ایستگاه انتظار. آری اشک در نگاه دارم و دست بر دعا مرا در قلب گذاشته ای دست و پا بسته درست مثل مترسک ها راست بگو می خواهی کلاغ ها را بترسانی یا آدم ها را؟؟!! دهاتی ........... بی خود نیست که گل های گلدان کنار باغچه پرپر شده ما از ترس آفتاب و باران آن ها را زیر چتر های سیاه پنهان کرده ایم دهاتی دیروز کودک درونم قلک کوچک دلم را شکست تا پس انداز مهرم را در حساب پس انداز چشمان او سرمایه گذاری کند شاید در قرعه کشی نگاه او برنده شود. ولی باز هم برنده ........؟؟!! امروز او را کنارم نشاندم دستی پدرانه بر سرش کشیدم و در گوشش گفتم عزیزکم ، جانم گریه نکن. قرعه کشی چشمان او همیشه ناعادلانه بوده است. عزیزکم درست است که زندگی بازی ست ولی بچه بازی نیست..... دهاتی .......................... کوله بارم را گوشه اتاقم می گذارم. تو را گوشه قلبم. اشکم را گوشه چشمم. امیدم را هم گوشه ای از درگاه خدایم گذاشته ام. خداوندا دلم بر روی آتش غم هاست مراقبش باش؟! گاهی احساس می کنم بوی سوختنی می آید... خدایا دلم را با انوار خودت گرم کن. هم پاک تر است و هم بی خطر تر و هم..... دهاتی همیشه از کارهایت در عجب بوده ام.همیشه بیش از آنکه محبت ببینی ، محبت می کنی بیش از آنکه شادی ببینی ، شاد می کنی بیش از آنکه یاری ببینی ، یاری می کنی بیش از آنکه........ به قول این شهری ها : مصرف انژی کمتر و بازدهی بیشتر؟؟!! یه سوال؟؟!! بر چسب رده محبت قلبت مگر چند است ؟؟ !! A؟؟!! راستی....می دانی...؟؟!! شهری ها می گویند : لامپ های کم مصرف عمر دراز تری هم دارند ؟! دهاتی ..................... می دانم که مرا دوست داری می دانم ؟؟!!. و می دانم که می خواهی با آتش عشقت مرا گرم کنی. می دانم ؟؟!! با تمام وجود می پذیرم. با تمام وجود ؟؟!! اگر چه می دانم آدم برفی ها با گرما ...... دهاتی آینه ها هنگامی که سالم هستند راست می گویند و هنگامی که شکسته باشند دروغ. این روزها دلم فقط به من دروغ می گوید دهاتی .........
گل می دهد حتی در این بارش برف و سرما نمی دانم....نمی دانم که تو نزدیکی یا بهار؟؟!! دهاتی عجیب است وقتی نعمت های خدا از آسمان فرو می ریزد ما خود را یا زیر چتر ها پنهان می کنیم یا زیر سقف ها دهاتی ...... پیش دعا نویس ها و رمال ها می روی که ستاره بختت را به تو نشان دهند در حالی که آنها هواپیما ها را به تو قالب می کنند. آیا هنوز در این شب ها بدون عینک آفتابی به بالای سرت نگاه کرده ای؟؟!! می دانی چرا بچه های سر به هوا همیشه هزاران ستاره دارند؟؟؟ !!!! دهاتی اینجا زمستان است اینجا سرد است آتش عشق را با دل نوشته هایم در قلبم روشن نگه داشته ام هر وقت ذهنت ساکت شد از.... شومینه را رها کن بر گرد آخرین صفحه دل نوشته هایم تا نیمه سوخته است !!!! اینجا سرد است اینجا شب است این آخرین شمعی ست که آب می شود پای این دل نوشته ی ناتمام من قطره قطره می سوزم و آب می شوم و بر زمین می ریزم تا تو آرام بخوابی آرام .... ای زمینیان......؟؟!! سلام. من هم زمینی ام. یکی از هزاران هزار خاک نشینِ زمینی. یکی از دعوت شدگان به زمین. یکی از هزاران. یکی از هیچ. از جنس آب ، باد ، خاک و خورشید. سر سبز از از دقایق شکفتن . پر از دقایق شفاف انتظار و رهایی. من سرشارم از بودن. آری .من زمینی ام. همچون زمین در چرخشم. مرکز من درون من است و مدارم عشق به شما زمینیان. عزیزانم کجایید؟؟!! دورتان بگردم .... و. منتظر آمدن موعودم. آن که دقایق آمدنش را می شناسم. آری . همان کس که لرزش صدایم را پشت حریر شرمم می بیند و تردید هایم را با چشم یقین می نگرد. او که ارتفاع خوبی هایش از ترس من مرتفع تر است و من در برابر او خودم هستم و نمی ترسم که بلند پروازی کنم. او که آیه بیداری ست در قرآن قلبم و هوای تازه است ، در ریه های عقلم. همان که دلم در مسیر دیدارش پر می زنم و من بی تابم در لحظه تلاقی با او. او که همیشه آینه ای در دست دارد تا مرا آنگونه که هستم نشان دهد. کسی که مثل خیلی ها بوی خاک می دهد. بوی خاک نم خورده و نزدیک تر به خدا. کسی که فصل ها را می شناسد و در طوفان زندگی حتی اگر خم شود ، هرگز نمی شکند. کسی .... آری من او را دوست دارم و شما زمینیان را. عزیزانم کجایید؟؟!! دورتان بگردم .... زمینیان ! برایتان گفته ام ؟! نه ! نگفته ام. از آن زمان که پای بر این زمین خاکی گذاشتم عاشقتان شدم. دلم گرم شد هنگامی که دیدم تنها نیستم و کسانی هستند که مانند من نفس بکشند و شکر کنند ، ببینند و ستایش کنند ، بخندند و گریه کنند...... آری زمینیان ؟؟ !! من زیبایی را با نگاه شما شناختم. با شما زیستم. با سختی ها و شادی ها. با خوبی ها و بدی ها ...... شاید رمز زمینی شدن و سفر رویایی به این کره خاکی این بود که به روحم ثابت کنم که می توان از سختی ها و رنج ها به حقایق شیرینی رسید. شاید رمز زمینی شدن و سفر رویایی به این کره خاکی این بود که میان این همه سختی ها و بالا و پایین ها یک نقطه مشترک بین همه ما وجود دارد. یک نقطه مشترک. همان حلقه مفقوده و همان نقطه که تمام ما را به هم وصل می کند طوری که درد هرکس در هر گوشه دنیا که باشد درد من می شود و شادی هر کس در هر گوشه این دنیا شادی من. نام آن نقطه ی مشترک عشق و مهر و دوستی است. می دانم که در آغاز با گوشه چشم معشوق عاشق شدیم و بر اثر اشتباه ترد شدیم و به دنبال دیدن فقط یک لحظه از آن سیمای زیبا و ملکوتی ، به دام جهان فرو شدیم و می دانم که حال تنها راه مشاهده آن دلبر ، لحظه لحظه دوست داشتن زمینیان دیگر است. پس زمینیان ؟؟ !! من به دنبال تک تک شما می گردم. می خواهم در کنارتان باشم و همراهتان تا این معمای بزرگ را حل کنیم. می خواهم با شما باشم و از شما جدا نباشم. می خواهم دوستتان بدارم. تا شاید ....... تیک تیک ساعت مرا از رویای بهاری ام ربود. عطر سنبل ، حنجره بلبلان را کوک کرده بود و بوی خوش جوانه گندم ، در دیگ بزرگ سمنوی تا سحر ، مرا مست می کرد. بهار نزدیک بود و کوچه و خیابان ها ، از رفت و آمد عابران مشتاق ، همچون دل من تنگ شده بود. چراغ مغازه ها مانند چشمان منتظر من تا دیر گاه می درخشید. قالی های رنگارنگ مثل باغ های معلق بابل ، میان زمین و آسمان آویزان بود. آری . خانه ها را تکاندیم. رخت های چرک را شستیم . کهنه ها را نو کردیم. کنجه ها و پستو ها را بهم ریختیم و تمیز کردیم. شیشه های گرد گرفته را پاک کردیم. درهای رنگ پریده را رنگ زدیم. سبزه تازه کاشتیم و برای شب عید برنج معطر دم کردیم. سفره هفت سین را به نام حق ، گشودیم. تخم مرغ ها را رنگ کردیم. به تن پوشان دخترکان خیال پولک های رنگی چسباندیم. دو ماهی و یک تنگ خریدیم. سیر و سماق و سرکه و سنجد و سکه و سبزه و بر سر سفره گذاشتیم. جای نان سنگک خالی. نبود. نان معمولی گذاشتیم. رو به آیینه که جلوگاه روشنی است ، قرآن گشودیم. بهار نزدیک بود و زمین در لحظه ورود به چرخشی دوباره و چشم زمین خیره به سخاوت ابر بارانی بود ؟! مردم سرزمینم با هم بسمت تحول روان بودند. صدایی آرام گوشم را نوازش می داد و می گفت : مجید ؟؟!! دلم می خواهد هفت سین دل تو با این هفت سین متفاوت باشد. هفت سین بنام هفت چیز. هفت سین به نام هفت هدف......هفت سین ....بنام هفت حسن و زیبایی . در این لحظه سال نو با من تکرار کن و من تکرار کردم. هفت ...سین ! سلام بر تو ، ای آن که بهار را با من آغاز می کنی و در لحظه تحویل سال و حلول روح زندگی در کالبد جان بی جان من ، مرا یاد می کنی و من نیز تو را یاد می کنم. تو را و همه کسانی را که از یاد رفته اند. همه را بیاد می آورم ، همه آنها را محتاج نگاه ما هستند. همه آنها که از آنها بی خبریم و یا از آنها دوریم. بهار بر همه خجسته باد ! هفت ... سین ! سرود زندگی را ، با کلامی سرشار از امید و نوید کشایش با من بخوان ! کتاب آسمانی را بگشا و بگو که خداوند نور آسمانها و زمین است و او چراغی است که همواره روشن است . او بیناست و بینایی عصایی است در دست رهروان ، و انها را هدایت می کند بسوی حق . او .... هفت ... سین ! سبز و خرم باش. با سبزی و طراوت درختان چشم ها را بشوی و جور دیگر ببین ! اگر در فراقی ، وصل شو. اگر بی تابی ، صبر کن . اگر مشتاقی ، بجوی تا عاقبت بیابی . سبز شو و سبز کن هر آنکه را در خزان است. سبز کن و امید وار باش که عاقبت ریشه ها ، تو را بالا می برند و شاخه ها میوه تر می دهند. هفت ... سین ! ساعت زمان را لحظه به لحظه پاس بدار . این دقیقه ها تو را بسمت دیدن و مشاهده بی واسطه واقعیت ها حکم می کند. ساعتت را نگاه کن و تیک تیک آن را با ضربان قلبت تنظیم کن. تو در حال عبوری و این صدا زنگ تحویل سال نو ، هشداری است به ارزش زمان. .... هفت ... سین ! ساقه نازک محبت را نوازش کن. مهر بورز و دل بباز. بگو خوشا بحال آنان که کارشان دلبازی و دل باختن است. دل می بازند و می برند. به دست هایت نوازش را یاد آوری کن. با هر نگاهی به هر موجودی ، به یاد بیننده الهی بیفت و همواره پرتویی از مهر و شعاعی از از محبت و دایره ای از عشق الهی پیرامون خود بیافزای. هفت ... سین ! ساغر شادی را به یک دم از کف رها مکن. یک دست همواره بر حلقه دروازه ورود به آستانه حق و دست دیگر ، ساغر شادی به دست و اینگونه بچرخ و برقص و در سماع او شو. لبخند بزن و شادی را با با تبسمت به محزونان هدیه کن.. لباس های رنج و غم را از تن واکن. از تن خود و دیگران و گرد اندوه را از رخسار پاک کن. به پیش باز شادی برو. هفت ... سین ! سالاری و بزرگی ات را از یاد مبر. تو رو ح خدایی ! دمی از یاد این حقیقت غفلت مکن. می دانی ؟؟!! پندار ، گفتار و کردار ، بر این اصل بنا می شود که تو ، در حال بالا رفتن و به خدا نزدیک شدنی ، یا در حال فرو رفتن و از خدا دور شدن. مردم سر زمینم ا شمایم. گوش کنید. ببخشید و رها کنید و از خطای خود و دیگران عبور کنید تا خاتمه این سال به خیر و برکت بینجامد. هفت سینم تمام شد. کمی دلتنگم از دوریت . اما نه خیلی زیاد. آمدن این بهار مژده ها همراه دارد. مژده ها. برای همه مردم سرزمینم. شاید با آمدن پرستو های خوش خبر پرستوی خوش خبر من نیز از راه برسد. به امید آن روز عشق ، پرنده ایست زیبا ، که بر شاخسار دل هر کس ممکن است لانه کند. چه فقیر ، چه غنی. عشق ، چون نسیمی ست که بر روی دشتهای خشکیده دل انسان می وزد و طراوت را دوباره به آن باز می گرداند. و عشق ، یک ابتلاست و این تو نیستی که عاشق می شوی بلکه تو فقط به عشق مبتلا می شوی. ولی این گل زیبا ، خزانی نیز بدنبال دارد و این پرنده زیبا و خوش صدا همیشه در این لانه نمی ماند و این نسیم همانگونه که وزدید ، همانگونه نیز خواهد رفت. پس هنگامیکه نسیم عشق وزید ، به آن تن بسپار و شادمانی کن و آن هنگام که رفت ، تنها بگو : خدا نگهدار. عشق را نمی توان برای همیشه در قفس نگه داشت. عشق پرنده ایست آزاد و رها که اگر آن را در قفس بندازی ، دیگر نمی خواند. عشق هر کجا که خود را آزاد ببیند می ماند و عشق آنجا به فکر فرار و گریز می افتد ، که خود را در قفس ببیند و عشق طاقت قفس را ندارد. بگذار عشق آزادانه بیاید و هر گاه که خواست برود. درب قفس را باز بگذار. اگر عشق خود بخواهد ، می ماند و اگر نه......آواز و پرواز پرندگان در آزادی و آسمان زیباست ، نه در گنج قفسی محصور. عشق اگر برود غمناک است ولی گناه نیست. عشق اگر آمد ، خوشحال باش و اگر رفت ، به او بگو : " ای عشق می روی؟؟؟ برو . به سلامت. خدا پشت و پناهت. برو ولی دلم برایت تنگ می شود." مهم نیست معشوق تو می آید و می رود. مهم این است که تو دلی پر از مهر داشته باشی. مهم این است ، که علی رغم بی وفایی معشوق ، آتش عشق تو همچنان گرم و روشن بماند. شاید دیگری به گرما و نورش محتاج باشد. حق هر کسی است که در یک روز برفی و سرد ، اگر صدای پای خسته و رنجوری را پشت دیوار قلبش شنید ، درب را به رویش بگشاید. مهم نیست که او کیست. مهم آن است که او بهانه ایست تا آتش عشق در نهاد تو خاموش نگردد. هر چند او نیز ، هنگامی که گرم شد و جان دوباره ای گرفت ، تو را متهم کند و کوله باری از غم در آنجا جای بگذارد و تو را نیرنگ باز و هزار چهره بخواند. ولی تو به خود و قلبت مطمئن باش و بدان که زندگی همیشه جاریست و در حال تغییر. عشق ها و معشوق ها همانند جاده ها هستند که گاه به هم نزدیک می شوند و گاه از هم دور. فقط یه راه است که ثابت است و مستقیم و آن راه مرگ است. پس همیشه عاشق بمان. و عشقت را چون ابری ساز که بی منت بر معشوق ببارد و او جان بگیرد. رشد کند و زیبا شود. و همیشه بگو : دلم را گندم می کارم. دیدگانم را جویباری می سازم دیگر هیچ کبوتری بی دانه نخواهد ماند. دیگانم را ابری می سازم تا پیوسته ببارد. دیگر کویری بر زمین نمی ماند. سینه ام را اقیانوسی می سازم. دیگر هیچ ماهی از تشنگی نخواهد مرد امشب دلم با لهجه دلتنگی برایت می خواند. عجیب امشب دلم برایت تنگ شده است. هر روز بدون تو ، بر من سالی می گذرد و با امروز که گذشت ، آیا می دانی چند قرن است که از تو دور افتاده ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من نمی دانم با این زمان های طولانی فراق و دوری از تو چه کنم. با خود می گویم : اگر تو اینجا با من و در کنارم بودی ، من چقدر خوشبخت بودم. ولی حالا که نیستی ...... من هستم و هزار هزار بیابان فاصله. می خواهم هر طور شده دلتنگی ام را از بین ببرم. کمی خود را فریب می دهم. به قول این دکتر های روان شناس که می گویند : " هنگامی که دلتنگ هستید ، به جنبه های مثبت پدیده های زندگی اتان فکر کنید و خود را با زیبایی های پدیده ها سر گرم کنید " و من هم فکر می کنم تا ببینم زیبا ترین پدیده زندگی من چیست. و باز می بینم که تو قشنگ ترین و زیباترین پدیده زندگی من بوده ای ، هستی و خواهی بود. گاهی با خود می اندیشم ، من چقدر خوشبختم که در این آسمان بی کران خدا ستاره ای زیبا و منحصر بفرد مثل تو دارم که هیچ کس نمی تواند او را درک کند جز من. یک دوست. یک همراه و یک همراز. و یکی که برایم خیلی خیلی خیلی خاص است و دوست داشتنی. می دانی از کجا این را فهمیده ام ؟ چون هر گاه افکار روزانه ام را جمع بندی می کنم ، می بینم ، تنها به یک چیز خاص فکر کرده ام و آن چیز خاص ، تویی. هنوز هم دلتنگت هستم. به تصویر زیبایت در قابِ آویخته به دیوار نگاه می کنم. با همان لبخند که همیشه به صورت داری. عصبانی می شوم و فریاد می زنم ، چرا نمی آیی؟ ولی تو باز همان لبخند زیبا را بر لب داری و آن را بی منت به من هدیه می دهی. چرا هر وقت با تو بد صحبت می کنم ، باز تو با من خوب رفتار می کنی؟؟؟؟؟؟؟ من این طور دچار عذاب وجدان می شوم. چرا همیشه مرا خوشحال می کنی و به من امید می دهی. حتی وقتی که با دوریت مرا عذاب می دهی؟ چیک....چیک....چیک... به یک چیز اطمینان دارم. به بزرگی ،خوبی و بخشندگی خدا و اطمینان دارم که یکی از این روز ها ، یکی از این روزهای خدا ، یکی از این روزهای نزدیک ، فاصله هزار هزار بیابان بین من و تو می شود یک شالیزار. و من جرات می کنم و قدم می گذارم در آن شالیزار سبز و فاصله بینمان را به صفر میل می دهم و آنگاه که به تو رسیدم ، جلوی آن نگاه و لبخند زیبا می ایستم و جلوی همه آفریده های خدا فریاد می زنم و می گویم : دوستت دارم تک ستاره آسمان من و دنیا را پر می کنم از یک اسم ۩۞۩ و ن و س ک ۩۞۩ گزارش تازگی حجم و وسعت سکوت بین مان وسیع تر شده. خیلی وسیع. و این روزها من باز هم خسیس شده ام و حتی تنهایی هایم را با کسی قسمت نمی کنم. این روزها هواشناسی آسمان چشمانم را نیمه ابری تا ابری همراه با ریزش باران پیش بینی کرده است. این روزها اتوبان قلبم نیز به علت سردی و بی احساسی و بارش غم تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد . این روزها از سکوت چشمانت بارانی ام. بارانی.!!!!! تو می دانی ؟؟؟؟؟؟ نمی دانم این روزها چرا هر وقت می خواهم به تو ( تصویرت درون قالب آویخته به دیوار ) نگاه کنم و برایت درد و دل کنم طمع دهانم عوض می شود. دهانم طمع سکوت می گیرد یک اصل مهم از قدیم می گویند : فلسفه همیشه فلسفه چشمان قرمز و صدای گرفته ام را هنگام صبح بخیر گفتن ، را از من می پرسی و من از این پرسش هُل می شوم.( البته تو هُل شدنم را می بینی ولی به روی خودت نمی آوری). امروز می خواهم فلسفه اش را برایت بگویم ( اگر چه خجالت می کشم ). وقتی که آن خورشیدهای کوچک( لامپ ها ) غروب می کنند و تو نمی توانی چشمانم را ببینی ، من جرات می کنم تا شروع به باریدن کنم( البته گاهی با رعد).... همین!!! فقط دو جمله ی دیگر به اندازه تمام قطرهای باران ، که در شب ها می بارند ، دوستت دارم "دوست داشتنی ترین" ستاره من ۩۞۩ و ن و س ک ۩۞۩ تو همیشه از نو آغاز می شوی و دیدارت زیباترین رویداد زندگی من است. تو هرگز باز نمی گردی همیشه آغاز می شوی و پنجره را که در تراکم تارهای فراموشی به خواب رفته است با نور سبز فانوست، بیدار می کنی. تو از غروب همه خورشیدهای مغرور می گذری و شکوهمند ترین سپیده را در قنوت نماز شبت بر می افروزی. ای آن که شباب کوچه مبهوت در گامهای توست و سبزینه برگ های بهاری در چشمانت. با خنده ای، بر تمامی ابر ها بگذر و آفتاب اسیر را ، از چاه افسانه ها طالع کن. ای آن که، چشمانت هنوز برگها را سبز و آسمان را آبی می بیند و قلب ساده ات میلاد یک ستاره دیگر را بشارت می دهد............ هیچ توجه کرده ای که کوله پشتی خاطرهایمان چقدر سنگین شده؟؟!! این سنگینی به نظر من هم خوب است و هم بد. خوب چون نشان می دهد که من و تو چقدر با هم خاطره داریم. تو خالق خوبی ها هستی و من پدید آورنده بدی ها ( نگو نه! که خودم بهتر می دانم ). و اما بدی این سنگینی ، حس مالکیتی ست که من نسبت به تو پیدا کرده ام. حسی که روز به روز دارد بیشتر در سلول های وجودم ریشه می پراکند..... همین حسی که باعث می شود که دوری تو مرا سخت بارانی کند.( یا بهتر بگویم ، مرا وادار کند که پیاز ها را پوست بگیرم) دارم در هوای سرد آخرین روزهای پاییز قدم می زنم. زیر بارش اندک برف در خیابان . در خیابان که نه ، در خلا یا خلسه ای نا خوشایند. سعی می کنم از میان سرما و این همه غربت و دلتنگی ، کمی نسیم بهاری همراه با صدای گنجشکان تقدیم ریه هایم کنم. من وقتی نفس می کشم ، فقط به تو فکر می کنم و اینکه دارم در مداری با درجه انتظار زندگی می کنم و به شعاع دلتنگی به دور تو می گردم. امروز جلوی همان قاب چوبی زیبای آویزان به دیوار ( که تصویری مبهم ولی زیبا از تو درونش قرار دارد با آن لبخند همیشگی ) می نشینم و صادقانه می گویم : ببین ؟! من خسته شده ام ؟! خیلی خیلی خسته. ببین؟! من خستگی حاصل از مشکلات زندگی ، بی مهری دیگران ، بیماری، از دست دادن ..... همه و همه را می توانم تحمل کنم ، اما خستگی حاصل از دوری تو را ، نه .برایم غیر قابل تحمل است. درست است که من با دیگران زندگی می کنم ، می خندم ، حرف می زنم ، درد و دل می کنم ، ..... ولی در تمام این لحظه ها به یک آرزو فکر می کنم. آرزویی که زندگی ام را تحت الشعاع قرار داده. "" یک بار ببینمت و بگویمت...... "" ولی تو باز هم سکوت می کنی و فقط و فقط آن لبخند زیبا و همیشگی را به من می بخشی. چقدر حرف های من و عکس العمل های سکوت آمیز تو تکراری شده ؟! ولی اینها سبب نمی شود که این جمله را به تو نگویم خیلی خیلی تویی که به من آموختی ،عشق یعنی تو ، یعنی ۩۞۩ و ن و س ک ۩۞۩ دیشب خدا را احساس کردم. زمین خاکی بود و آسمان آبی و تا بی نهایت آبی. شب بود و ماه بود و احساس دلتنگی و تنهایی ام که انگار پایانی نداشت. صدای آرام وزش باد که روحم را نوازش می داد. تنها بودم و در آن تنهایی حس غریبی وجودم را فرا گرفته بود که وجودم را می ربود. دلم چیزی تمنا می کرد مانند یک دوست ، یک همراه ، یک همراز و یک همدم. اتاق تاریک بود و تنها دراز کشیده بودم . ولی انگار کسی حضور داشت و مرا می شنید. با من حرف می زد ، بدون آنکه ببینمش. آری حضور داشت و من او را احساس می کردم . گرمایش را ، حضورش را و وجودش را. ترس زیبایی وجودم را فرا گرفته بود. دلم می خواست فریاد بزنم ولی صدا آهسته مرا به سکوت خواند و گفت : حرفی نزن. کاری نکن. حال خوشی داشتم. دلم مثل کبوتر پر پر می زد. همه جا سپیدی بود. همه جا نور بود. احساس می کردم عاشق شده ام. ناگهان دیدم که در حال تحولم. مانند کودکی در آستانه تولد. کسی مرا هل می داد. آهسته آهسته از تاریکی ها پا به روشنایی گذاشتم. و صدایی مرا فرا می خواند و می گفت : اینجا آسمان است. اینجا جایی ست که دست زمین به دامانش نمی رسد. همه تعلقات را رها کن و بالا بیا و از اینجا شکوه زمین را تماشا کن. از اینجا دیگری مرزی بین کشورها نیست. هیچ درختی بلند تر از دیگری نیست. هیچ کس فقیر تر از دیگری نیست. اینجا دیوار ها را نمی بینی. اینجا ......و من بالا رفتم. آهسته ، آهسته. دیگر پدر و مادر و خواهرانم را نمی دیدم. دوستانم را و مشکلاتشان را که آنقدر مرا خسته می کرد. خوشحال بودم و آزاد و رها ولی کمی دلتنگ. نمی دانم چرا بی تاب در آغوش کشیدن شان بودم ؟؟!! آری . آنجا آسمان بود. جایی که هوای تازه مستت می کرد. جایی نزدیک تر به بهشت. جایی که نور می بارید. جایی نزدیک تر به خدا. و باز بالاتر رفتم و بالاتر. آنجا دیگر احساس دلتنگی محو می شد ولی احساس غریبی با دلت آشنا می شد. آنجا جایی بود که مانند ماهی غرق در دریا بودم ولی مشتاق و چشم انتظار صیادی تا مرا شکار کند. جایی که از خود بی خود می شد و جایی که او را نزدیک تر احساس می کردم. آهسته با خود گفتم : پس چرا در این همه سال او را اینقدر نزدیک احساس نمی کردم ؟؟!! و صدا جواب داد. تو یک معبدی. یک خانه خدا در زمین. یک نی تو خالی که قبل از تولدت ما این معبد و نی را از وجود الهی پر کرده بودیم ولی تو با نادانی هایت این معبد و نی را از " من " پر کردی. و هرگز نور و تاریکی در یک معبد جمع نمی گنجند. وقتی یکی آمد دیگری می رود. در این معبد جای " من " و " خدا " با هم ممکن نیست. وقتی " من " آید " خدا " می رود و وقتی " خدا " بیاید " من " می رود. و دیو چو بیرون رود ، فرشته در آید. یادت باشد این معبد ، فقط جای اوست و اگر روح خدا در آن جای گرفت ، می تواند تو سبک کند و بالا ببرد. فاصله های دور را نزدیک کند. هنر بیاموزدت. دستت را بگیرد و به سر زمینی ها ببرد که آرزوهایت در آنجا انتظارت را می کشند. و اگر روح او جای گیرد هر غیر ممکنی ، ممکن می شود. نمونه اش را می شناسید. " علی " علی سیمای نزدیک بخدا و روح هشیار که از معبد تن گریخت و به خدای معبد پناهنده شد. کسی که نفس را با سپر ایمان و جوشن عشق در کارزار زندگی سر برید و عاشق شد و در معشوق ذوب گشت. در قمار مادیات دنیا باخت تا به خدا رسید. آری اینجا آسمان است و آن گوی زیبا و آبی زمین. همان جایی که اکنون تو در آن غایبی. همانجایی که در آن زندگی می کنی و روزی بار خواهی بست از آن. و بعد از تو هم اینگونه خواهد چرخید و نسل های بعدی در آن متولد می شوند و پیر می شوند و ان را ترک می گویند. ولی فکر کن و ببین که بعد از غیبتت ، چه چیز در آن یادگار می گذاری؟؟!! و صدا ادامه داد . خدا همیشه بود و تو او را احساس نمی کردی. همان لحظه که ماه می درخشید و بلبل می خواند ، همان لحظه که نا امید بودی و می گریستی ، همان لحظه که از فرط شادی می خندیدی ، .....و همان لحظه که گناه می کردی. خدا همیشه بود و تو نخواستی تا احساسش کنی. دیشب من خدا را احساس کردم و این حس را به هیچ قیمت نمی فروشم. ولی با تو تقسیمش می کنم. با تو که نا امیدی ، با تو که احساس پوچی و بی ارزشی می کنی ، با تو که اسیر عادت های خطر ناکی ، با تو که می ترسی و خسته ای ، با تو .... با تو.... ونوسک تو را می جویم ، هر صبح و هر شام. تو را در آسمان قلبم می جویم .جایی که همه آرزوهای طلاییم در آن به حقیقت می پیوندد و دعاهایم به استجابت می رسد. تو را در حسرت غروب عاشقان، در بالهای شکسته پرستوهای عاشق، در ساحلهای طوفانی زده، در چشمان فرشتگان زمین ندیده می جویم. تو را در معبد ها و دیرهای شرق و غرب دل شکسته ام می جویم. تو را در میان گلهای حیاط سهراب، در انتهای خط جاده های خسته می جویم. من از همه کلمات دنیا فقط یک کلمه را می خواهم "عشق"....و دوست دارم تمام هستی با من آن را تکرار کنند دوست دارم باز بر اسب خیالم سوار شوم و باز به بلند ها در جستجوی تو بیایم.باز پرستویی شوم و آسمان را بدنبال اشکهای تو بگردم. دوست دارم آنقدر شب ادامه یابد تا تمام سبزه ها از اشکهای من سیراب شود و با آمدنت، خورشید امید بار دیگر طلوع کند و آسمان قلبم آفتابی شود. دوست دارم هر شب تو را در زیر نور ماه ببینم و تو همراه نوای ساز من به کوچه های اندوهم بیایی و ببینی چگونه از فراغت در کنار گلدانهای شب بو نی می نوازم. تو که دروازه های آسمان را به رویم گشودی و فانوس مهربانیت را بر سر راهم روشن ساختی تا در کوچه های زشت و سیاه گناه گم نشوم. دوست دارم در کهکشان بیکران قلبت سیر کنم و در رودخانه اشکهای پاکت غسل کنم. دوست دارم نه مرگی باشد نه تولدی ، نه بهشتی باشد نه دوزخی ، که بین من و تو فاصله اندازد. مرا در گرد و غبار رویاهایم تنها مگذار. دست های گرم و مهربانت را از من دریغ نکن. سوگند به صبح و باد صبا که به سوی تو می آید که تو را می جویم هرصبح و هر شام. سراغت را از همه قاصدکها می گیرم و نامه هایم را بر پاهای کبوتران آه می بندم. سوگند... سوگند...

ادامه مطلب
![]()
ادامه مطلب



| Design By : Night Skin |

