ونوسك
نگاهم کن که نگاه تو همه ی سخنهاست . کلمات را بگذاریم برای کسانی که نمی بینند. 
صدایی که هیچ وقت برای من تکراری نشده.

از کودکی تا حالا.

همراه همیشگی من

[ 93/07/29 ] [ 22:12 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]
وقتی خیلی خیلی خیلی کوچیک بودم شیشه شیرم رو خیلی دوست داشتم برای همین هیچوقت از خودم جداش نمی کردم و همیشه تو دستم بود , اما ی روز از دستم افتاد و شکست ....

اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارمو نباید همش تو دستم بگیرم چون ممکنه از دستم بیفته و بشکنه !

یکم بعد از اون , توت فرنگی رو خیلی دوست داشتم , برای همین یه شب توت فرنگی هامو با خودم بردم تو تخت خوابم که پیش خودم بخوابن , اما صبح که بیدار شدم دیدم همه ی توت فرنگیام له شدن اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید ببرم تو تخت خوابم چون خراب میشه !

چند وقت بعدش یادمه ماهی هفت سینمون رو خیلی دوست داشتم و می خواستم فقط مال خودم باشه , برای همین از تو تنگ آب درش آوردم و تو کمدم قایمش کردم , اما فرداش ک رفتم سراغش دیدم دیگه تکون نمی خوره ! اون مرده بود اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید تو کمدم قایمش کنم چون می میره !

مدت ها بعد یه بار داییم یه شیرینی عروسکی برام خرید و من خیلی دوسش داشتم برای همین بغلش کردم و فشارش دادم اما سرش کنده شد اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید بغلش کنم فشارش بدم چون سرش کنده میشه !

وقتی مدرسه می رفتم یه آبرنگ داشتم که خیلی دوسش داشتم و به همه ی هم کلاسیام نشونش می دادم اما یه روز دیدم که تو کیفم نیست و هیچوقت معلوم نشد که کی اونو برداشته اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید به هیچ کسی نشون بدم چون ممکنه ازم بدزدنش !

وقتی بزرگتر شدم یه دختر همسایه داشتیم که خیلی دوسش داشتم اما همیشه ازش خجالت می کشیدم و هیچ وقت بهش نگفتم که دوسش دارم , یه روز شنیدم که با یه پسری دوست شده اونوقت فهمیدم به اونی که دوسش دارم باید ابراز علاقه کنم وگرنه از دستم می ره !

همیشه ی خانواده ای داشتم که خیلی دوسشون داشتم و هر وقت بهشون فکر می کردم می ترسیدم که نکنه یه روزی ازم دور بشن . . . اونوقت فهمیدم نباید نگران از دست دادن اونی که دوسش دارم باشم وگرن حتماً از دست میدمش !

وقتی برای آخرین بار یه نفرو دوست داشتم همیشه بهش می گفتم که دوسش دارم و به خاطرش هر کاری می کردم اما وقتی دیدم داره ازم دور میشه فهمیدم دیگه نباید بهش بگم دوسش دارم و گرنه از دست میدمش !

برای همین دیگه نگفتم دوسش دارم , دیگه آزاد گذاشتمش , تو دستم نگرفتمش که بیفته بشکنه , تو کمدم قایمش نکردم که بمیره , تو بغلم فشارش ندادم که سرش کنده بشه , به کسی نشونش ندادم که ازم بدزدنش , نگران از دست دادنش نشدم که از دستم بره ...

اما یه روز که برگشتم بهش نگاه کردم دیدم سرش با کسای دیگه ای گرم شده و منو فراموش کرده...!!

هیچوقت نفهمیدم اونی که دوسش دارمو چجوری نگه دارم ..؟؟!

** حسین پناهی **

 

[ 93/07/27 ] [ 22:12 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]

از دوستی ها بگو که سخت به اون محتاجیم .و سهل به اون مینگریم .

بگو چرا این سبز مصفا ، این آبی بلند آسمونا . این کهربای زرد دلربا ، این عمیق قرمز و آتشین ، ارغوانی روح افزای بهار و صورتی نوازشگر یاسها ، کمرنگ شده ؟ چرا؟

چرا دوستان یادها را از یاد بردند؟ چرا با یک خط نارفیق میشن و یکدیگرو خط میزننن؟چرا همدیگه رو میپیچونیم ؟ لج میکینیم و هزار تا بهانه میاریم تا ورق هزار برگ دوستیهای قدیمو پاره پاره کنیم ؟چرا یادگاریهای ساده کودکانه رو دست کم میگیریم؟

چرا فاصله گرفتیم از صفای خواهش ، شوق نرمش و لطف بخشایش؟چرا حکم صادر میکنیم از روی هر جریمه صد بار ؟ چرا نمره میدیم به دیروز و امروز و فردا ؟

دوستی تو دبستان یه سیب سرخ بود و دو نصفه . یکی تو ، یکی من . یک لقمه سبز نون و پنیر و سبزی ، اول تو بعد من

تو راهنمایی یک گل سرخ معطر بود وسط دفتر انشا. یک دفتر خاطرات با صدها جمله محبت آمیز . دوستی یار کشی تو بازیهای گروهی . تو انتخاب همبازی دلبستگی بچه ها به هم لو میرفت.گاهی یارت ناچار میشد تو گروه مقابلت بازی کنه . یادته ؟عمدا به یارت پاس میدادی تا اون برنده شه. هر چی سر گروهت داد میزد حواست کجاست . پاس بده به خودی. اما خودت خوب میدونستی که حواست همونجاست که باید باشه . رفاقت معنی برد و باختو بی معنی میکرد . رفاقت یعنی بازی با کسی که دوسش داری . یعنی ته دست و دلبازی

دوستی تو دبیرستان هم عالمی داشت واسه خودش. دل تو دلت نبود که با دوستت تو یه کلاس بیفتی .دوستی تو دوران نوجوانی سالهای پرشور دبیرستان یعنی رازهای کوچک بین رفقا . فضولی تو کار همکلاسیها . کی عاشقه کی فارغ. چرا مملي هر روز پای تخته یه قلب میکشه که تیر وسطش خورده ؟ چرا حسن  حواسش پرته یادش میره کتاباشو بیاره ؟ چرا مهدي همش تو خودشه و آه میکشه و هیچی نمیگه ..........رفتن خونه دوستان. جشن تولد گرفتن . تيغ كشيدن صورت یواشکی و قصه معشوقه هاي جورواجور و ..............

بعضی دوستیها تا دانشگاه ادامه داشت . اما تو دانشگاه شکلش عوض شد . سرد شد .فاصله بچه ها با نیمکت دوستی های خالص کودکی و نوجوانی اندازه همه نیمکت خالیهای حیاط دانشگاه بود .انگار بچه ها فراموش کرده بودن هم میشه درس خوند هم میشه درس عشق و همدلی داد. یادشون رفته بود هم میشه حواست به درست باشه هم به دل دردمند دوستت . نمیدونستن هم میشه کتابو تو دستت بگیری هم دستای دوستی رو که دست نیاز به طرفت دراز کرده .انگار همه اون دوستای سابق یکباره پیر شدند.همه از نمره و ترم بعد حرف میزدن . بعضیها رفتن شهرستان . بعضیها ازدواج کردند...........................

بعد از فارغ التحصیلی از هم فاصله گرفتیم .حالا نگاه کن . کی میتونه دوباره با مملي شوخی کنه ؟ آقاي وکیل پایه یک دادگستری  دیگه شوخی بردار نیست .حسن ارشد شده . دماغشو بالا میگیره را میره. مهدي رییس اداره شونه . فقط طول و عرض میزشو میبینه .دیگه تو خواب ببینیم بتونیم سر به سرشون بذاریم .خلاصه هر کی به جایی رسیده خودشو میگیره  .چنان درگیر مقامشون شدن که اگه جایی آدمو ببینن تمام توانشونو به کار میگیرن تا اول بهت سلام نکنن.تا یادت نره نمیشه مث سابق با اسم کوچیک صداشون کنی.....

ای کاش فقط همین بود . ناراحتیم از اینه که تو نگاه دوستای سابقم شادی نیست . درماندگی و خستگی رو میبینم .تو نگاهشون روح یک زندانی که اسیر طمع شده و از وسوسه های زیاده خواهی به تنگ اومده میبینم .با رفتارشون بهم فرمان " ایست " میدن و میگن نزدیکم نیا

واقعا رمز ورود به دنیای تازه به دوران رسیده ها چیه ؟

آیا ظاهر پرستی آفت پیوندهای عاطفی شده ؟

آیا " دوست من " مملي تو امروز دوستت رو از روی مارک عینک و مدل ماشین و محل زندگیش تیک نمیزنی ؟

"حسن "آیا عطر وفاداری گرون تره یا عطری که اون امسال از پاریس برات خریده ؟

"مهدي" آیا اوقات همراهی با یک دوست دانا ارزشمند تره یا ساعتی که به مچت بستی؟

آیا محبت و دوستی خریدنیه ؟نرخش رو بفرمایید شاید بتونم اونو به بهای دل شکستم بخرم . گر چه جنس دلم کریستال اصل بود مراقب بودی نشکنه

 

 

[ 93/06/01 ] [ 23:24 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]

سي سال پيش

چند ساعت شايد پس و پيش

آن زمان را كه اصلا يادم نيست

كودكي ام پا به دنيا گذاشت .

من كه اصلا يادم نيست

ولي از كساني كه ديده اند ، شنيده ام

كه زمستان بود و نزديك بهار

و درختان عريان بودند ولي كوه ها نه.

هواي كوچه هاي شهرمان بوي نان تنوري مي داد

بوي پنير تازه  و گردو

بوي قصه هايي  كه بي بي مي گفت

بوي جانماز آقا كه عطر كربلا بهش مي پاشيد.

شهر بوي بهمن مي داد....

خانه ي  بي بي ...

آه ...

خانه اي كه بوته هاي گلش با چنار ها همسايه بودند

گنجشك ها لاي ديوارهاي خشتيش لانه داشتند

ديوارهايي كه بوي نم خاك را مي پرستيدند.

خانه اي كه به اندازه يك دشت بزرگ ، زندگي در خود داشت

و رزي پر سايه

سايه اي را كه به زمين مي بخشيد

و ديواري بلند كه از آن مي شد آسمان را بوسيد ....

سي سال پيش

چند ساعت شايد پس و پيش

آن زمان را كه اصلا يادم نيست

كودكي ام پا به دنيا گذاشت .

من كه اصلا يادم نيست

ولي از كساني كه ديده اند ، شنيده ام....

اما

امروز از همان كوچه كه در سايه ي آن كودكي ام را بردنند

نه خانه اي مانده ، نه گلي ، نه رزي ، نه سايه اي

نه هوايي كه در آن بوي خوش نان و پنيري باشد

و نه گنجشك ...

آه ...آه ...

پدر هم ديگر جاليش خشكيده

مادرم هم ديگر نان جانش سوخته

و نه ديگر بي بي ست كه دوباره قصه بگويد

و نه ديگر آقا كه به جانمازش عطر كربلا پاشد.

جانمازش حتي گوشه طاقچه ايوان نيس.

و من آنقدر يادم نيست

سي سال پيش

چند ساعت شايد پس و پيش

كودكي ام پا به دنيا گذاشت.....

 

[ 92/11/17 ] [ 14:54 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]
گوشه اتقاقم مي نشينم

به پنجره خيره مي شوم

و غرق در فكر 

و كودكي ام را به ياد مي آورم

زماني را كه تنها طفلي خردسال بودم .

در ابتداي بهار زندگي

و زماني را كه تنها در حياط آن خانه كوچك مي نشستم

تكه اي مقوا و تكه اي زغال....

و با شروع نقاشي تازه

در تجسمي زيبا از آينده 

كه اكنون در آنم

با هر خط و رنگي 

 كه به چشم ديگران سياه بود 

و از نظر من هزار رنگ

لحظه ي هنرمندانه اي از آينده را متبلور مي كردم

لحظه اي را كه خواهم بوييد ....

لحظه اي را كه خواهم بوسيد ....

لحظه اي را كه در آغوش خواهم گرفت ....

لحظه اي را كه عشق خواهم ورزيد ....

لحظه اي را كه ..... 

خود را در طرحي جانانه

هنرمندي قابل

و هنرپروري بي نظير مي يافتم.

به ياد مي آورم

كودكي زيبا داشتم با نقاشي هايم 

و دلي داشتم كه با نقاشي هايم فرش شده بود

بزرگتر كه شدم و مدرسه مي رفتم 

تنها که می شدم ، کاغذی سپید برمی داشتم و با مداد و مدادرنگی های رنگارنگ؛

خلوت دلچسب خود را پر می کردم از 

صحنه ی هنرمندانه ای از دل دادن و محبت کردن و عشق ورزیدن ....

ولي افسوس

هنرمندی می خواستم باشم 

که اکنون نیستم

طبع هنری ام در کودکی جامانده است

در آن اتاقِ کوچکِ دلم ....

آري

امروز بزرگ شده ام

عشق می ورزم ، نه به سبک خود

دوست می دارم ، نه به سبک خود

عاشق می شوم ، نه به سبک خود

هنر بزرگ خود را در عشق از دست داده ام

و تنها مقلدی بی دست و پا شده ام از سبک و صیاغ دیگران در این باب

این نبود آن آینده ای که امیدوارانه در نقش

 گلی یک رنگ 

روی کاغذ دلم کشیدم

اين نبود .....

[ 92/10/15 ] [ 15:10 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]

گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن! آینـــه این قدر تماشایـــــی نیست


حاصل خیــــره در آیینـــه شدنهـا آیا

دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست؟!


بــی‌سبب تا لب دریا مکشان قایـــق را

قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست


آه  در  آینـــه  تنهـــا  کدرت  خواهد  کـــرد

آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست


آن که یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتــی بـــه لب پنجـــره مــی‌آیــــی نیست


خواستم با غم عشقش بنویسـم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست


فاضل نظری

[ 92/10/08 ] [ 22:50 ] [ مجيد ( دهاتی ) ] [ ]
درباره وبلاگ

بیایید به قول مسیح:" به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستیم یک شمع روشن کنیم."

خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست ،
صبر در نومیدی ،
رفتن بی همراه ،
جهاد بی سلاح ،
کار بی پاداش ،
فداکاری در سکوت ،
دین بی دنیا ،
مذهب بی عوام ،
عظمت بی نام ،
خدمت بی نان ،
ایمان بی ریا ،
خوبی بی نُمود ،
گستاخی بی خامی ،
مناعت بی غرور،
عشق بی هوس ،
تنهایی در انبوه جمعیّت
ودوست داشتن بی آنکه دوستم بدارند روزی کن !
دکتر شریعتی

امکانات وب
+++++ ++++++

كد جلوگيري از راست كليك موس

=======